اندیشمند بزرگترین احساسش عشق است و هر عملش با خرد

Saturday, December 25, 2010

طنز هدایت

کتابها و نوشتارهای بیشماری تحت عنوان  یأس، پژمردگی، افسردگی، تنفر از زندگی‌، و مطالبی از این قبیل در مورد زندگی‌ و آثار هدایت خوانده‌ایم. ولی‌ کمتر نوشته ای حاکی ‌از طنزِ منحصر به فرد هدایت، که با هزل و فرهنگ کوچه و بازار و گفتار عامیانه آمیخته است، در تحلیل آثار هدایت می‌توان یافت، اگر حتی نمونه ای باشد. مرگ هدایت نه به دلیل واخوردگی او از جامعه، بی‌ پولی‌، نداشتن همدمی که جنبه های مثبت او را بر کشد، و دلائل ریز و درشت دیگر، بلکه واکنش روح حساس او بود. حتی اگر این دلائل صحت داشته باشند، در نهایت، روح حساس او توام با یک نوع آگاهی‌ که باعث شده بود که او را سالها از زمانش جلوتر بیندازد، چنین شخصی‌ را نهیاتاً از جامعهٔ اطرافش دور نگاه میداشت و منزوی میکرد. چرا که نادر افرادی بودند که به درجه ای از آگاهی‌ رسیده باشند که توانائی‌ درک هدایت را داشته باشند. نیما یوشیج که یکی‌ از این افراد بود، در نامه ای به هدایت مینویسد: “دوست عزیز؛ چند تا کتابی‌ را که توسط علوی فرستاده بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتابها، مثل چمدان [نوشته علوی] و وغ‌وغ ساهاب به اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست.” وازدگی از اجتماعی با فهم و شعوری که او در نوشته هایش منعکس می‌کند، و میتوانیم در صفحات تاریخ از اواخر قاجار تا ظهور محمد مصدق بیابیم، شاید یکی‌ از ده ها دلائلی بود که منجر به مرگ زودرس او شد.
 
مجله روزگار نو فروردین 1372 یادداشتی از مصطفی فرزانه چاپ کرده است. فرزانه به نقل قول از هدایت میگوید: “دیشب به زور مرا کشاندند به خانه یکی‌ از قوم و خویش ها. من اصلا حوصله این جور میهمانی ها و برخورد های خانوادگی را ندارم...بخصوص که چون معروف شده صادق هدایت حرف های با مزه میزند و خوب متلک میگوید، خیال داشتند دلقکشان بشوم تا یک دل سیر بخندند... . بسیاری از کسانی‌ که با هدایت هم‌صحبت بودند اذعان میدارند که او طبع بسیار ملیح و شیطنت باری داشت. به عنوان نمونه، با سه تن از دوستانش؛ بزرگ علوی، مجتبی مینوی، و مسعود فرزاد گروهی تحت عنوان “ربعه” درست کرده بود که در مقابل گروه “سبعهٔ” نفیسی، حکمت، تقی‌ زاده، اقبال، قزوینی، فلسفی‌، و رشید یاسمی بود که به اصطلاح گروهی محافظه کار بودند. در کشاکش داستان هایش، هدایت عارضه های جامعه را با هزل مختص خود به نوعی نقل می‌کند که گرچه خنده بر لب میاورد، در عین حال تاثر بر دل می‌گذارد. در بیوگرافی هدایت میخوانیم که در دوره دبیرستان چنان به زبان فرانسه مسلط شده بود که میتوانست کتاب های فرانسوی را ترجمه کند. در سفر اولش به اروپا به یوگا و بودیسم گرائید. به هند رفت و زبان پهلوی را آموخت و چند کتاب از پهلوی به فارسی برگرداند. برای خواندن کتابهای انگلیسی‌ این زبان را فرا گرفت. به زبان عربی‌ به اندازهٔ احتیاج آشنا بود. در اواخر عمر به یاد گیری زبان روسی علاقه مند شده بود. کسی‌ را که چنین در جست و جوست و همواره ولع یاد گرفتن دارد نمی‌توان ناامید نامید. گر چه امید او به ارتقای بشر هیچگاه در زمان او صورت نگرفت، که تا به امروز همچنان جهت معکوس داشته است. طنز و هزل هدایت در حقیقت ریشخندی است به ارزش های ناچیز جامعه. این طنز در تمام آثار او متبلور است. نمونه هائی از این آثار، این طنز روان را نمایان می‌کند. اولین نوشته منتشر شده هدایت رباعیات خیام است، که زندگی‌ و آثار خیام را به طور موشکافانه‌ای بررسی می‌کند. گر چه این مقاله کاملا تحقیقی و جدی است، طنز هدایت از لابلای آن زبانه میکشد. به عنوان نمونه داستانی افسانه آمیز و طنزآلود از خیام میاورد: “آورده ا‌ند که در نیشابور مدرسه کهنه ای بود. از برای عمارت آن خران خشت میکشیدند. روزی حکیم در صحن مدرسه با جمعی طلبه راه میرفت. یکی‌ از آن خران بهیچ وجه باندرون نمیآمد. حکیم چون این حال بدید تبسّم کرد و به جانب خر رفته بدیهتأ گفت: ای رفته و باز آمده بل هم گشته/ نامت ز میان نامها گم گشته- ناخن همه جمع آمده و سم گشته/ ریش از پس کون در آمده گم گشته. خر داخل شد. از حکیم پرسیدند سبب چه بود. گفت روحی‌ که تعلق به جسم این خر گرفته ببدن مدرس این مدرسه بود. لهذا نمیتوانست در آید. اکنون چون دانست که حریفان او را شناختند، خود بالضروره قدم باندرون نهاد.” در “انسان و حیوان” طنز او دگر گونه است. هدایت رک و پوست کنده و بی‌ رو در بایستی انسان را به دلیل رفتارش با حیوانات به محکمه میبرد و بازجویانه میپرسد: “حیوانات برای یک زندگانی آزاد و مستقل خلق شده ا‌ند، پرنده را برای قفس نیافریده‌ا‌ند، اسب، الاغ با زین و پالان زائیده نشده ا‌ند. واضح تر بگویم: انسان آنان را از طبیعت دزدیده، برای هر کدام یک مصرف و کاری تراشیده است.” در نوشته بعدی “مرگ” طنز هدایت همراه با واقع بینی‌ غیر منتظره ایست: “اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند، فریاد های نا امیدی به آسمان بلند میشد، بطبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامیکه آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده؛ سرچشمه مهربانی خشک شده، سردی، تاریکی‌ و زشتی گریبان گیر میگردد، اوست که چاره میبخشد، اوست که اندام خمیده، سیمای پرچین، تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.” به طور کلی‌ در تمام نوشته های هدایت می‌توان طنز و یا هزل خاصی‌ را پیدا کرد که مختص طرز فکر او بود. ولی‌ بهترین طنز هدایت در استفاده او از زبان محلی، گفتار در کوچه و خیابان، دشنام، و نفرین های عامیانه است. با توجه به اینکه او به فرهنگ و فلکلر ایران عشق میورزید و آنرا جمع آوری میکرد، با آن آشنائی داشت و میدانست در چه زمانی‌ از آن استفاده کند. در “زنی‌ که مردش را گم کرد” میگوید: “مادرش راضی‌ شد [که زرین کلاه با گل ببو ازدواج کند] و پس از کشمکش های زیاد یکدست لباس سرخ برای او گرفت. ولی‌ هر تکه آنرا که میبرید نفرین و ناله میکرد و میگفت ‘الهی روی تخته مردشور خونه بیفتی. ور بپری، عروسیت عزا بشود. الهی دختر جز جگر بزنی‌. حسرت بدلت بماند. جوانمرگ بشوی. با این شوهر لُر و پاپتی که پیدا کرده‌ای.’” آب زندگی‌ افسانه ایست که آغازش به داستان یوسف پیغمبر شباهت دارد. سه پسرِ یک پینه دوز به واسطهٔ قحطی، از شهرشان خارج و به سوی سر نوشت میروند، و چون دو برادر بزرگتر (حسن قوزی و حسین کچل) به برادر کوچک تر (احمدک) حسادت میکردند، در راه او را در غاری میاندازند و هر کدام به راهی‌ میروند. این دو برادر از دست قضا پادشاه دو کشور کور و کر میشوند و شروع به استثمار مردم میکنند، و احمدک هم که (مجددا!) از دست قضا نجات پیدا کرده بود به کشور ماه تابان (که آبِ آن آب زندیگیست) میرود و شروع به یک زندگی‌ معمولی می‌کند. سالها بعد که احمدک به کر و لال و کورها دل میسوزاند و سعی می‌کند آب زندگی‌ وارد این دو کشور کند و چشم ها را بینا و گوش ها را شنوا کند باعث خشم دو برادر دیگر میشود (که توانسته بودند به واسطهٔ کوری و کری مردم آن کشورها را استثمار کنند) و دو برادر به کشور ماه تابان حمله میکنند. ولی‌ عاقبت نیکی‌ بر زشتی غلبه می‌کند و آب زندگی‌ مردم این دو کشور را نجات میدهد. گر چه داستان به نظر سطحی و فرهنگ عامیانه ای (اگر بشود گفت) میاید،‌ ولی‌ هدایت با هدف سیاسی ساده و با طنزی شیوا آنرا عرضه میدارد: “[نطق حسن] آهای مردمون! بدونین که من همون پیغمبر موعودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتی بدم: چون خدا خواسه که شمارو بمحک امتحون در بیاره؛ شما را از دیدن این دنیای دون محروم کرده تا بتونین بیشتر جستجوی حقایقو بکنین و چشم حقیقت بین شما واز بشه. چون خود شناسی‌ خدا شناسیس- دنیا سر تا سر پُر از وسوسه شیطونی و موهوماته. همونطور که گفتن: دیدن چشم و خواستن دل. پس شما که نمی‌بینین از وسوسه شیطونی فارغ هسین و خوش و راضی‌ زندگی‌ می‌کنین و با هر بدی میسازین. پس بردبار باشین و شکر خدا رو بجا بیارین که این موهبت عظما رو بشما داده! چون این دنیا موقتی و گذرندس. اما اون دنیا  همیشگی‌ و ابدیس و من برای راهنمائی شماها آمدم..........مردم دسته دسته به او گرویدند و سر سپردند و حسنی برای پیشرفت کار خودش هر روز نطق های مفصل در باب جن و پری و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اینجور چیز ها برایشان میکرد... [داستان حسینی‌] آنقدر پیزر لای پالان حسینی‌ گذاشتند و در چاپلوسی و خاکساری نسبت به او زیاده روی کردند و متملق ها و شعرا و فضلا و دلقک ها و حاشیه نشینها دمشرا توی بشقاب گذاشتند و او را سایه خدا و خدای روی زمین وانمود کردند که از روی حسینی‌ بالا رفت. شکمش گوشت نو بالا آورد و خودش را باخت و گمان کرد علی‌ آباد هم شهریست. بطوری که کسی‌ جرات نمیکرد به او بگوید که بالای چشمت ابروست. بعد هم بگیر و ببند راه انداخت و بزور دوستاق و گزمه و قراول چنان چشم زهره ای از مردم گرفت که همه آنها بستوه آمدند...[اعلان جنگ] ما همیشه خواهان صلح و سلامت مردم بودیم. اما مدتهاس که کشور همیشه بهار انگشتشو تو شیر میزنه و مردم مارو انگولک میکنه. مثلا پارسال بود که یه سنگ آب زندگی‌ از سر حدشون تو کشور ما انداختند. پیار سال بود که یه تیکه ابر از قله کوه قاف آمد آب زندگی‌ بارید و یه دسته مردم چشم و گوششون واز شد و زبون درازی کردن اما بتقاصشون رسیدن- موش به هنبونه کار نداره هنبونه با موش کار داره! امسالم احمدک رو برایمون فرستادن. پس دود از کنده پا میشه!” شاید یکی‌ از استعداد های هدایت این باشد که زبان عامیانه را خوب میشناسد و میتواند از آن بخوبی استفاده کند. درطلب آمرزش میگوید: “وقتی‌ که خدیجه وارد خانه‌مان شد سر تا پاش ارزن میریختی پائین نمیآمد. اگه دماغش را میگرفتی جونش در میامد. خوب من خانم خانه بودم خدیجه هم کار میکرد دیزی بار می‌گذاشت. خانم یک ماه نگذشت که آبی زیر پوستش رفت استخوان ترکاند شکمش گوشت نو بالا آورد، آنوقت زد و آبستن شد. خوب معلومه خدیجه پیازش کونه کرده، شوهرم همه حواسش پیش او بود. اگر چله زمستان آلبالو ویار میکرد گدا علی‌ از زیر سنگ هم که شده برایش میاورد. منهم شده بودم سیاه بخت و سیاه روز. هر شب که گدا علی‌ خونه میامد دستمال هل و گل را اتاق خدیجه میبرد و من از صدقه سر او زندگی‌ می‌کردم. خدیجه دختر حسن ماستبند که وقتی‌ که وارد خانه ما شد یک لنگه کفشش نوحه میخواند و یکیش سینه میزد حالا به من تکبر میفروخت. آن وقت پشت دستم زدم و فهمیدم عجب غلطی کردم. نُه ماه من دندان رو جگر گذاشتم و جلوی در و همسایه با سیلی‌ صورت خودم را سرخ نگاه میداشتم....مگر پای منبر نشنیدی؟ زوار همان وقت که نیت می‌کند و راه میافتد اگر گناهش به اندازهٔ بلگ درخت هم باشد، همین که راه میافتد طیب و طاهر میشود.” در داستان میهن پرست میگوید: “یکی‌ از ایرانی‌ ها که سر میز بود به زبان انگلیسی دستور میداد و پیشخدمت هندی را چکرا خطاب میکرد. سید نصرالله از پیدا کردن همزبان انگلیسی‌ دان اطمینان حاصل کرد و موضوع چکرا را وسیله قرار داده داخل در مبحث لغوی شد که ‘زبان هندی بچّهٔ زبان فارسی است. بعلاوه از زمان لشکر کشی‌ داریوش کبیر، اسکندر، سلطان محمود و نادر شاه، سپاهیان ایرانی‌ متدرجاً زبان فارسی را به هندوستان برده ا‌ند، منهم برای همین مقصود به هندوستان میروم و چکرا به زعم این ضعیف همان چاکر فارسی است. یا همین ترشی هندی که شما چتنی میگویید، از لغت فارسی چاشنی‌ گرفته شده است. چون به طور کلی‌ ریشه تمام زبانهای دنیا از فارسی و عربی‌ و ترکی‌ گرفته شده، همانطوریکه همه نژاد های بشر از اولاد حام و شام و یافث و یا سلم و تور و ایرج میباشند. مثلا لغت سماور که تصور میکنند روسی است، من پیدا کرده ام، مرکب از سه لغت فارسی، عربی‌ و ترکی‌ است و باید به کسر اول خوانده شود. زیرا در اصل سه-مأ- ور بوده. سه فارسی، مأ عربی‌ و ور ترکی‌ است. یعنی‌ سه آب بیاور. از این قبیل لغات زیاد است......عقیده سید نصرالله در این مطلب تائید شد که زبان انگلیسی‌ همان فرانسه است گیرم املا و تلفظ آنرا خراب کرده ا‌ند”. در داستان محلل از زبان میرزا یدالله میگوید: “دستش را به کمرش زد و حرف هائی زد که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شود. میگفت که الهی عینکت را روی نعشت بگذارند. عمامه پُر مکرت را دور گردنت بپیچند. از همان روز اول فهمیدم که تو تیکه من نیستی‌. روح آن بابای قرمساقم بسوزد که مرا به تو داد. من یکوقت چشم باز کردم دیدم بغل تو قرمساقم. سه سال آزگاره که با گدائی تو ساختم. این دستمزدم بود. خدا سر و کار آدم را با آدم های بی‌ غیرت نیندازد. داغ پشت دستم گذاشتم. زور که نیست، دیگه با تو نمیتونم زندگی‌ کنم. مهرم حلال جانم آزاد. به همین سوی چراغ میرم بست مینشینم. همین الان، همین الان”. نمونه هائی که ذکر شد تقریبا در تمام کتابهای هدایت یافت میشوند. علویه خانم در حقیقت کتاب فرهنگ عامه است، با اصطلاحات، متل ها، نفرین ها، و واژه هائی‌ که ارائه آنها فقط از هدایت (با دانش گسترده او در این رشته) بر میامد. ولی‌ علاوه بر این نوشته‌ها، هدایت نوشته های مشخصی‌ با هدف و در جهت طنز و هزل، برای شوخی‌ با دوستان، و یا به عنوان سرگرمی نوشت. از میان این نوشته‌ها می‌توان از کتاب وغ وغ ساهاب، داستان ناز، شیوه های نوین در شعر فارسی، و مجموعه ولنگاری نام برد. به عنوان نمونه با اشاره به یکی‌ از مقالات انتقادی، که در واقع شوخی‌ هدایت با دوستش نیما بود، میپردازم و به قول هدایت از این مقاله “درز میگیرم”! در “شیوه های نوین در فارسی” با این جملات شروع می‌کند: “می‌گویند شعر آینهٔ دل است، اما اگر گرد و غباری بر روی آن بنشیند‌ و آن را کدر کند محتاج صیقلی است، این همان صیقل تجدد است که شعرای معاصر پدید آورده ا‌ند و البته این معنی‌ دل و جگر را تر و تازه میسازد.” بعد از این مقدمه، اشعاری بر وزن دو شعر بهار مینویسد. سپس اشعار کسانی‌ چون، صورتگر، افسر، شجره، خانلری، کیاست، و سپس نیما را به طنز بر میگرداند، که شعر اندوهنک شب نیما چنین شروع میشود: “هنگام شب که سایه هر چیز زیر و روست/ دریای منقلب/ در موج خود فروست،/ هر سایه ای رمیده بکنجی خزیده است،/ سوی شتاب های گریزندگان موج/ بنهفته سایه ای/ سر بر کشیده زِ راهی‌./ این سایه، از رهش/ بر سایه های دیگر ساحل نگاه نیست./ او را، اگر چه پیدا یک جایگاه نیست،/ با هر شتاب موجش باشد شتابها./او میشکافد این ره را کاندر آن... . و شعر فرحناک روز هدایت چنین می‌آغازد:
“هنگام روز سایهٔ هر چیز مخفی‌ است/ و در اتاق/ از رنگهای تلخ که بوئی دهند تند/ بس غولها/ خیلی‌ بلند بالا/ از دور میرسند چو موجی زِ کوهها/ تا/ فریاد بر کشند ...” گویا نیما این طنز را بی‌ پاسخ نمیگذارد و داستان کوتاهی‌ تحت عنوان فاخته چه گفت مینویسد و نام صادق هدایت را به کاذب گمراه باشی‌ (مانند جایگزین کردن اندوهنک شب با فرحناک روز) تغییر میدهد، و بسیار استادانه این دوست‌ و همکار قدیم خود را توصیف می‌کند: “بالای درخت، در جنگل، دو فاخته، کنار لانه شان نشسته بودند./ یکی‌ از آنها، ناگهان ترسش گرفت./ بال های کبود رنگش را جمع و جور کرد. مثل این که میخواهد پرواز کند./ فاخته نر گفت: چه شد؟ چرا میخواهی‌ پر بزنی‌؟ نگاه کن درخت ها چه سرسبزند. مگر نمی‌بینی توکاها چه رقصی میکنند؟/ فاخته ماده گفت: تماشای حال و اوضاع سبزه و چمن در موقعی است که خیال راهت باشد. به جز این که باشد، نباید خود را گول زد. پائین را نگاه کن!/ پائین، زیر درخت ها که سایه انداخته بودند، یک صیاد با تفنگی بر دوش، می‌گذشت. این صیاد چشم های فکور خاکستری رنگ داشت و یک مداد به جیب بالای جلیقه‌اش زده بود./ فاخته نر گفت: که چه شده؟/ فاخته ماده گفت: که همه چه. خیلی‌ هم تعجب نکن! مگر برای صید کردن مثل ماها راه دور و دراز را طی نمیکنند؟/ فاخته نر خندید. گفت: “درست است. فهمیدم که خیال تو، تو را به وحشت انداخته. اما من این آدم را میشناسم. اسمش کاذب گمراه باشی‌ است. اساسا عشق دارد که تیر اندازی و راه پیمایی کند. ولی‌ گوشت حیوان نمیخورد. مگر نمی‌بینی رنگش چه سفید و پریده است. مثل قارچ سنگ و آدم نیمه جان. فاخته ماده خوب نگاه کرد.از سفیدی رنگ او به یاد سفیدی تخمهای خود افتاد که در میان لانه بود./ آدمی‌ که میامد، کوتاه قامت و لاغر بود./ فاخته ماده باز ترسید، ولی‌ به روی خود نیاورد. فاخته نر فهمید، گفت: باز چه شده؟ چرا مثل همین آدم که میشناسی نمیخواهی در دنیا بدون انزجار و وحشت زندگی‌ کنی‌؟ حالا که او به تو کاری ندارد، تو با او چه کار داری؟ ببین با چشم هائی که مثل خاکستر در پشت عینک قرار گرفته، چه جور ما را نگاه می‌کند و لبخند میاورد. در لبخند او محبت به جاندارها و هر حیوانی نشسته است. من همچو خیال می‌کنم که او خود را میکشد، برای این که هیچ حیوانی کشته نشود. صبر کن من سرگذشت او را که به چشم دیده ام برای تو بگویم./ فاخته ماده پوزدخند آورد، گفت: بس است، بس است. پیش از شنیدن سرگذشت دیگران، من باید مواظب سرگذشت خودم باشم. زمین بوی کندر میدهد. بهار است. من هنوز میل دارم نشاط داشته باشم. پیش از این که راجع به خونخواری آدمها فکر کنم. من از این آدم که تو میشناسی میترسم. من میل دارم با تو بدون دغدغه و حسرت و آه، مهتاب را ببینم.../ فاخته نر گفت: من نمیفهمم تو چه میگوئی./ فاخته ماده آهی کشید و زیر گوشی به او گفت: جلو بیا تا بگویم. چرا این قدر از حرف درست شنیدن پرهیز میکنی‌ و به فکر خودت مغرور هستی‌؟ این آدم را من میشناسم. او گوشت جاندارها را به خودش حرام کرده است. اما میدانی چیه؟ در عوض این که گوشت ما را نمیخورد، تخم های ما را میخورد که برای ما جوجه میشوند!/ فاخته نر گفت: نترس. ما از هم جدا میشویم. هر کدام روی یک شاخه می‌نشینیم که خیال نکند در این جا خانواده ای پا می‌گیرد. معلوم میشود او با خانواده ها عداوت دارد!/ بعد هر دو پریدند و هر کدام روی شاخه ای نشستند./ فاخته نر گفت: حالا بیاید تخم ما را بخورد” (دفتر هنر، سال سوم، شماره شش، مهر ماه 1375). با تمام تنفری که هدایت از اسلام و مذهب بطور کلی‌ داشت، کسانی‌ که او را به خاک سپردند آخرین طنز را با او کردند و با مراسم اسلامی و در قبرستان مسلمانان پاریس به خاکش سپردند!

No comments:

Post a Comment