اندیشمند بزرگترین احساسش عشق است و هر عملش با خرد

Saturday, February 25, 2012

نیمچه سواد

بقول مشیری، هیچ کسی‌ بدتر از آدمی‌ نیست که نیمچه سوادی دارد! اشکالِ آدمهائی که نیمچه سواد دارند این است که فکر میکنند که همه چیز را میدانند و علامه دهر هستند. بنا بر این از تدقیق و مطالعه در مورد مطالبی‌ که اطلاعات کمی‌ دارند گریزانند. نمونه بارز آن دوست صمیمی‌ من است که بیشتر از ۵۰ سال از عمرش می‌گذرد، و احتمالش کم است که تا کنون هیچ کتابی را بغیر از کتابهای درسی‌ خوانده باشد. اخبار خود را هم یا از روز نامه های اینترنتی و یا از گویندگان ماهواره های فارسی دریافت می‌کند. گر چه قبلا کمی‌ تمایلات ترقّی خواهانه داشت، از زمانی‌ که شروع به دیدن برنامهٔ یاران میبدی کرده است، افکارش در گوشه راست سیاسی به دام افتاده است. البته اشخاصی‌ چون این دوست گرامیِ من با دیدن یک برنامهٔ منحط تلویزیونی یک مرتبه تغییر جهت نمیدهند، و زمینهٔ قبلی‌ برای پناه بردن به دامانِ امنِ “راست” را همیشه داشته ا‌ند. دوست من هم نخست تمایلات مذهبی‌ داشت، چرا که خاستگاه خانوادگی‌اش مذهبی‌، و از یکی‌ از شهرهای مذهبی‌ خوزستان است. پس از کنکاشِ بسیار و مشاهده اثراتِ ویرانگرِ مذهب در ایران (که جمهوری پُر برکت اسلامی به اکثر اشخاص ماهیت مذهب، بخصوص دین ارتجاعی اسلام را بخوبی نشان داده است) زمینه مذهبی‌ او سست شد. گر چه، کماکان به حکومتِ خالی‌ از تعقل و نابود گر اسلامی ایران، بسیار بیشتر از آنچه که لیاقت داشت بار سیاسی میداد.


ما ایرانیها مانند کلیه ملل کم سواد برای لقب ارزش خاصی‌ قائل هستیم. به خاطر میاورم که روزی که همراه یکی‌ از همکاران در راه اداره و داخل آسانسور بودیم، در یکی‌ از طبقات درِ آسانسور باز شد و پدرِ همکارم که در همان ساختمان ولی‌ در اداره دیگری کار میکرد وارد شد. گر چه همکار من متولد و بزرگ شدهٔ آمریکا بود، ولی‌ پدرش مهاجر فیلیپینی بود. همکارم او را به من معرفی‌ کرد و او (یعنی پدر) هم کارت شناسایی خود را به من داد. جلوی اسمش سه حرف انگلیسی‌ ای و ان و جی با یک نقطه بود، که من سر در نیاوردم که این حروف چه کلمه‌ای‌ را میرساندند. بعد از اینکه پدر دوستم از آسانسور خارج شد از دوستم معنای آن حروف را پرسیدم. او توضیح داد که: “منظور مهندس است و در فیلیپین کسانی‌ که مهندس هستند همیشه با همین لقب شناخته میشوند.” یاد کشور خودمان افتادم که اگر شخصی‌ در رشته مکانیک یا برق یا ساختمان چهار سال دانشگاه رفته بود، از سال آخر دانشگاه همه او را مهندس صدا میزدند، و حتّی خانم همسایه ما هم شوهرش را مهندس خطاب میکرد! دوست سابق‌الذکر (در پاراگراف بالا) هم که در رشته مکانیک از آمریکا مدرکی‌ گرفته بود (که البته فهمش برایم دشوار است که کسی‌ که نمی‌تواند از یک نامهٔ اداری به انگلیسی‌ سر در بیاورد چگونه توانسته است چهار سال کتب درسی‌ به انگلیسی‌ بخواند)، با هر شخصی‌ که برای اولین بار آشنا میشد به طریقی اینرا میفهماند که گر چه دستهای او روغنی است ولی در واقع مهندس است و بعد از انقلاب در ایران استاد دانشگاه بوده است. این البته چنان که گفتم اشکال دوست من نیست، بلکه باید روی فرهنگ ما در این زمینه کار شود. گر چه به نظر میاید که در ایران این مساله تا حدی حل شده و این فقط مشکل ایرانیان خارج از کشور است که پاسدار فرهنگ قبل از انقلاب هستند! دلیل عنوان این مطلب این بود که دوست من با توجه به تحصیلات در آمریکا و سالها زندگی‌ در این کشور، هنوز هم مانند اکثر ایرانیان همان فرهنگ ایران را با خودش آورده و تنها برداشتی که از فرهنگ غرب کرده است قسمتِ هالیوود آن است!

در مورد قصد حمله آمریکا به سوریه و سپس به ایران سخن بسیار رفته است و می‌توان به مقاله قبلی‌ خود من در این مورد رجوع کرد. چند شب پیش همین دوست من که همراه خانمش و زوج دیگری در منزل ما بودند یکی‌ از نظریات میبدی را در مورد جنگ عنوان کرد، که گر چه طرف صحبتش دوست مشترکمان بود، من به نظر او اعتراض کردم. یکی‌ از عادتهای این دوست من این است که در بحث کردن مطالبی را که اصولا ربطی‌ به موضوع بحث ندارند عنوان می‌کند، و آنچنان توضیحات اضافی و طولانی‌ میدهد که جز پریدن میان صحبتش راه دیگری باقی‌ نمیگذارد. کسانی‌ هستند که مستقیما از حمله آمریکا و یا اسرائیل به ایران دفاع میکنند، و هر طریقی که منجر به بیرون انداختن ارتجاع از ایران باشد را می‌پذیرند. بعضی‌ها در ظاهر از حمله به ایران انتقاد میکنند ولی‌ اعلام میکنند که آمریکا همیشه در همه کشورها برای صدور دمکراسی و تحکیم مبانی انسانی‌ داخل شده است! گروه سومی‌ عقیده دارند که حمله به ایران فقط در حدِ از بین بردن نقاط استراتژیکی و تاسیسات اتمی‌ است و از این حد تجاوز نخواهد کرد! البته تمام این نظریات در لفافه دفاع از حمله به ایران است.  این اشخاص یا از تاریخ تجاوزات آمریکا به سایر کشورها، از زمان تاسیس ایالت متحده، آگاهی‌ ندارند، یا منافعشان ایجاب می‌کند که بقیه را گمراه کنند. دوست من که تا قبل از اعتیاد به گمراه گرائی‌های میبدی عقیده داشت که این حق هر کشوری است که تاسیسات اتمی‌ داشته باشد، در این بحث از خطرات سلاح های اتمی‌ در دست ملاها هشدار میداد. گو اینکه مشکل آمریکا یا اسرائیل با ایران در واقع داشتن سلاح های اتمی‌ است. زمانی‌ که پاسخ به این ساده نگری هایش را شنید و اینکه پشت تمام این تهدیدات تضعیف نیروهای مبارز ایران و تغییر رژیم با جایگزینیِ یک رژیم طرفدار غرب است، چرا که تاریخ مصرف جمهوری اسلامی و منافعش برای غرب به سر رسیده است، دوست گرامی‌ من که می‌دانست که من برنامه های مرتضی‌ محیط را (با وجود اختلاف عقایدی که با او دارم) بطور منظم دنبال میکنم، به محیط حمله کرد که: “البته حرفهای او که حرف نیست چرا که مرتب به غرب میتوپد و به تئوری توطئه اعتقاد دارد، و خوب دیگر از او انتظاری نیست که او یک کمونیست و مارکسیست است”! این گفته البته چیزی جز یک سفسطه نبود، ولی‌ به دل حضار بسیار نشست!

آمریکا که مهد سرمایه‌داریست از تئوریِ مارکس دل خوشی‌ ندارد، چرا که مارکس دو اشکال بزرگ سرمایه‌ داری را (و در اوان این جنبش اقتصادی که البته نسبت به رژیمی‌ که سرمایه‌ داری جایگزینش شده بود کاملا انقلابی و مترقی بود) دریافت و از همان آغاز آنرا به چالش کشید. این دو نکته از این قرار هستند که هدف سرمایه‌ انباشت بیش از آن است، نه رفاه و تامین معیشت جامعه. دیگر آنکه پایه سرمایه‌ داری بر استثمار انسان از انسان بنا نهاده شده است. این دو عامل این نظام را از اوج خود، که در ظاهر هدفش رفاه و پیشرفت جامعه انسانی‌ بود، پائین کشید. بنا بر این، تبلیغات دامنه داری بر علیه نظریات مارکس از طرف دولت شروع شد، که هنوز هم ادامه دارد. کسانی‌ که بین چهل تا شصت سال پیش در آمریکا به مدرسه میرفتند به خاطر دارند که هر چند گاهی‌ در مدارس تمرینی داشتند که به آن “نوکلر دریل” میگفتند و منظور از آن جلوگیری از صدمه دیدن در صورت وقوع حمله اتمی‌ به آمریکا از طرف مخاصمِ جنگ سرد، شوروی، بود. بچه ها در مدرسه یاد میگرفتند که زمانی‌ که سوتِ هشدار حمله اتمی‌ زده شد، به زیر میز بروند و سر و صورت خود را بین بازوان خود مخفی‌ کنند! دولت آمریکا، به عنوان تنها دولتی که بمب اتمی‌ بر سر مردم یک کشور انداخته است، البته بخوبی واقف بود که از تشعشعات اتمی‌ نمی‌توان با دست و بازو جلوگیری کرد. این تمرین مشخصا هدفش ترساندن مردم از کودکی از کمونیسم (که شوروی به کشور کمونیستی مشهور و نماد کمونیسم بود)، و آمادگی آنها برای توجیه حمله اتمی‌ دیگر بود. تبلیغات البته منحصر به این تمرین نمی‌شد و علم و صنعت و هنر (بخصوص سینما) در لایهٔ ضخیمی از تبلیغات ضد سوسیالیستی پوشیده بود. حتی امروزه مخالفین طرح آبکی‌ بیمه سلامتی‌ اوباما (که در واقع به نفع شرکت های بیمه‌ است)، آن را به عنوان یک برنامه سوسیالیستی معرفی، و اوباما را یک سوسیالیست میخوانند! دولت ایران در زمان شاه هم همین تبلیغات را روی مردم پیاده میکرد. کشور شوروی برای مبارزه با این تبلیغات در ایران به ابداع جالبی‌ دست زده بود. نشریات علمی‌ که بطور ضمنی‌ تبلیغات سوسیالیستی میکردند توسط عامل شوروی، حزب توده، در اختیار جوانان قرار داده میشد. به این ترتیب اکثر روشنفکران ایران تا سالهای سی‌ که شاه حزب توده را تار و مار کرد طرفدار سوسیالیزم بودند. البته سوسیالیزمی که به این روشنفکران تفهیم میشد تخیلی‌ بود، و کسانی‌ که بعد از بر پاشی شدن حزب توده توانستند از ایران فرار کنند و به شوروی و سایر اقمار آن مهاجرت کردند، در یافتند که چگونه گمراه شده بودند و نه تنها شوروی یک دیکتاتوری محض بود، بلکه دستهای رفیق استالین تا آرنج به خون مخالفین آغشته بود. به هر صورت، در ایران هم مانند آمریکا همینکه کسی‌ سوسیالیست (چه به واقعیت و چه برای تهمت) خوانده میشد، واژه جاسوس همراهش میامد، و شرارت از چهره اش خوانده میشد! در پاسخ به دوست عزیزم که به منظور تخطئه مرتضی محیط به دلیل اهداف سوسیالیستیش چنین اظهار نظری کرده بود، و با توجه به اینکه میدانستم که او نه تنها یک کتاب سوسیالیستی نخوانده است، بلکه حتی یک مقاله در قبول یا رد سوسیالیزم و کمونیسم و مارکسیسم و لنینیسم را مرور نکرده است، از او پرسیدم که چه اشکالی‌ در مارکسیسم یا کمونیسم میدید. در جواب مغلطه دیگری را عنوان کرد؛ که تمام کشورهای کمونیستی دکان خود را تخته کرده ا‌ند و ایدئولوژی کلا شکست خورده است. پرداختن به این بحث که کشورهای به ظاهر کمونیستی در واقع از هیچ کدام از قوانینی که مارکس تئوریزه کرده بود تبعیت نمی‌کردند بیهوده بود. در حقیقت به نظر مارکس انقلاب سوسیالیستی فقط میتوانست در کشوری مانند انگلیسِ زمان او(آمریکای فعلی) پا بگیرد، و کشورهائی که به ظاهر انقلاب سوسیالیستی کردند هیچگاه نتوانستند به سوسیالیسم برسند، چون که ابزاری را که او عنوان میکرد نداشتند. البته این بحث در حد من و این دوستم نبود، و در پاسخ از کوبا به عنوان یک کشور سوسیالیستی نام بردم. خانم دوستم در جواب اظهار داشت که برادر او به کوبا رفته بود و همه مردم را فقیر و دزد یافته بود. با توجه به اینکه برادر ایشان در مکزیک زندگی‌ میکردند، برایم تعجب آور بود که فقر و دزدی را در اطراف محل زندگی‌ خود ندیده بود ولی‌ در کوبا دیده بود. از تجربیات خواهر زاده خودم گفتم که از سفرش به کوبا خاطرات خوبی‌ داشت (اتفاقا فردای آن شب تلفنی از همان خواهر زاده داشتم که مجددا برای تفریح عازم کوبا بودند!) خانم دیگری که بزرگ شده جامعه آمریکا بود از سوسیالیسم در حدی که در انگلیس است تعریف کرد(!) ولی‌ بیشتر از آن حد را به دلیل دیکتاتوری حاکم بر این ایدئولوژی نفی میکرد! از مارکس هم به دلیل اینکه ضد مذهب و نژاد پرست بود زیاد دل خوشی‌ نداشت! البته ما از ضد مذهب بودن مارکس (به غلط) بسیار شنیده بودیم، ولی‌ نژاد پرست بودن این شخص که در یک خانواده یهودی بزرگ شده بود و به مدارس مذهبی‌ رفته بود و در سن جوانی کتابی‌ تحت عنوان “در بارهٔ مساله یهود” نوشته بود، مطلبی جدید بود. فقط توانستم به دوستانم پیشنهاد کنم که اگر بار دیگر خواستند در مورد مطلبی بحث کنند، نخست در مورد آن مطلب کمی‌ مطالعه کنند. در خاتمه،ذهن  دوست دیگری را که با توجه به مباحث پیش آمده خوشحال بود که سخنی به زبان نرانده بود، و اذعان کرد که هیچ گاه در سیاست دخالت نمیکرد، متوجه این مطلب کردم که هیچ کسی‌ نمیتوانست عنوان کند که سیاسی نیست. در واقع کسی‌ که با عدم دخالت در مسائل سیاسی و شاید رای ندادن خود را غیر سیاسی میداند، به نفع اکثریت رأی داده است بدون اینکه خود اینرا بداند.

چندی پیش، از یکی‌ از دوستان شنیدم که نقل قول از نویسنده ای میکرد که به طنز گفته بود که چهار یهودی بزرگترین تاثیرات را در جهان گذاشتند. اولی‌ موسی‌ بود که دلیل تمام اتفاقات را خدائی میدانست که خالق جسم و روح بود، و گر چه خود بر همه چیز واقف بود، از انظار همه پوشیده بود. دومی‌ مارکس بود که دلیل تمام اتفاقات دنیا را سرمایه‌ داری و استثمار سرمایه‌ دار ازکارگر میدانست. سومی‌ فروید بود که دلیل همه چیز را بر گرفته از تمایلات جنسی‌ میدانست. چهارمی انیشتین بود که گفت که هیچ چیزی دلیل قاطع هیچ چیز دیگری نمی‌شود، چرا که همه چیز نسبی‌ است! شاید این نسبی‌ بودنِ همه چیز را بتوان در مسائل سیاسی هم توجیه کرد. ولی‌ من هنوز هم عقیده دارم که نیمچه سواد چیزی جز دردسر نیست!

No comments:

Post a Comment