این کتاب در سال دو هزار و هجده، و در طول نخستین دورهٔ ریاست جمهوری ترامپ نوشته شده است. در این کتاب انتقاداتی نسبت به ریاست جمهوری ترامپ وجود دارد، اما نکتهٔ اصلی کتاب، همانطور که از عنوان آن میتوان حدس زد، بررسی این ایده است که ایالات متحده بر اساس و ارکان ناسیونالیسم مسیحی بنا شده است، و این کتاب چنین نظریهای را رد میکند. در حقیقت، این یک سند تحقیقی است، چرا که برای هر ادعا نقل قولهائی ارائه میشود.ا
کتاب به
چهار بخش تقسیم شده است و هر بخش شامل چندین فصل است. بخش اول با عنوان: بنیانگذاران،
استقلال و مستعمرات، به بحث پیرامونِ بنیانگذاران و باورهای مذهبی آنها، اعلام
استقلال آنها از یهودیت و مسیحیت، و شهرکها و مستعمرات آنها میپردازد. این بخش
در مورد باورهای مذهبی بنیانگذاران، مانند داستان ولی فورج، کنگره قارهای و کسانی
که استقلال خود را از یهودیت-مسیحیت اعلام کردند، صحبت میکند.ا
برای مثال
در فصل سوم از این بخش، و در صفحه پنجاه و نه، ادعا میشود که اعلامیه استقلال یک
سند ضد مسیحی است. «این ایده که همه مردم برابر آفریده شدهاند، یک ایده مذهبی نیست...
کل کتاب مقدس عبری درباره قوم برگزیده است. دین، نخبهگرایی را ترویج میدهد، نه
برابری. به همین ترتیب، حقوق الهی پادشاهان، یک فرد یا خانواده را بر کل یک ملت
برتری میداد... کتاب مقدس مسیحی مستقیماً با ایدههای اصلی اعلامیه، از جمله اینکه
«حق مردم برای تغییر یا لغو حکومت خود و تأسیس یک حکومت جدید» است، مخالف است.»ا
پیام این
کتاب این است که پدران بنیانگذار این کشور برای تأسیس یک دولت جدید، از نظریههای
مسیحی پیروی نکردند. حتی اگر نتیجه بگیریم که اعلامیه پدران بنیانگذار الهیاتی
بوده است، کتاب ادعا میکند که چنین الهیاتی ضد کتاب مقدس و ضد مسیحیت بوده است.
در صفحه نود از فصل چهارم این بخش، میخوانیم: «اعمال مجوز شاعرانه، اعلامیه را
مذهبی نمیکند؛ و همچنین دینی را تأسیس نمیکند. نبوغ این سند و زبان شاعرانه آن
در این است که خوانندگان میتوانند هر برداشتی که میخواهند از آن داشته باشند. مسیحیان
اشارات مذهبی را مربوط به خدای خود میدانند و ملحدانی مانند من فکر میکنند که
«مشیت الهی» صرفاً به معنای شانس است.»ا
فصل بعدی
به این موضوع میپردازد که چگونه مهاجران تازه وارد، قاره آمریکا را بدون قصد
ساختن یک ملت، استعمار کردند. اکثریت قریب به اتفاق مهاجران اولیه که از اروپا
آمده بودند، مسیحی بودند و بنابراین خود را مسیحی میدانستند. این کتاب دو فرض را
که منجر به تبدیل آمریکا به یک ملت مسیحی میشود، مورد بحث قرار داده، و رد میکند.
یکی از آنها این است که دعا کردن در کنگرهٔ قارّهای رواج داشت، و دیگر آنکه
زائران به دنبال مکانی میگشتند که در آنجا آزادی مذهبی کسب کنند. این کتاب
استدلال میکند که کسانی که دعا میکردند هنوز تحت حکومت امپراتوری بریتانیا
بودند. علاوه بر این، استدلال میکند که آن زائران لزوماً به دنبال آزادی مذهبی
نبودند، زیرا آنها به هلند مهاجرت کردند که در آن زمان یک جامعه مداراگر مذهبی
بود. در واقع، بسیاری از مهاجران در شهر نیو آمستردام، که بعداً به نیو یورک تغییر
نام یافت، به دلیل اعتقاداتشان اعدام شدند. در صفحه صد این فصل، میخوانیم:
«زائران هلند را به خاطر آزادی وعده داده شده انتخاب کردند. جایی بود که ستمدیدگان
به آنجا فرار میکردند و مورد استقبال قرار میگرفتند. اسپینوزا، لاک، پیر بیل،
دکارت، هابز و بارون دولباخ، همگی از آزار و اذیت مذهبی، پناهگاهی هلندی یافتند...
در طول قرن شانزدهم، هلند حدود نیمی از کل کتابهای تولید شده در سراسر جهان را
منتشر کرد.» این کتاب در ادامه به تبعید و اعدام مهاجرانی میپردازد که از ارتدکس
مسیحی اصلی حمایت میکردند، به این معنی که حتی اگر مهاجران برای آزادی مذهبی از
اروپا فرار میکردند، در سرزمین جدید تحت پیگرد قانونی قرار میگرفتند: «هاچینسون
به دلیل اعتقاد به رستگاری از طریق فیض الهی تبعید شد... پیوریتنها، مری دایر، ویلیام
رابینسون، مارمادوک استفنسون و ویلیام لدرا را در بوستون کامن به جرم وحشتناک
کواکر بودن اعدام کردند. پیوریتنها همچنین جنگ مقدسی را علیه پکوها به راه
انداختند، روستایی را در کنار رودخانه میستیک به آتش کشیدند و هفتصد مرد، زن و
کودک بومی را کشتند. بازماندگان به بردگی فروخته شدند.» کتاب در صفحه بعد با ثبت
کشتار بسیاری از ساکنان و مهاجران به دلیل داشتن مذهبی غیر از مسیحیت از تبار آنچه
که خود داشتند، ادامه میدهد و بیان میکند که مهاجران اروپایی به منظور آزادی
مذهبی به سرزمین جدید سفر نکرده بودند: «مسیحیت از آتش و شمشیر برای تطهیر
شهروندان در جاهای دیگر آمریکای استعماری استفاده کرد. در سال هزار و پانصد و
شصت و پنج، دریاسالار
اسپانیایی پدرو منندز دِ آویلس، بنیانگذار سنت آگوستین، فلوریدا، و مبلغان کاتولیک
متعصب او، صد و یازده هوگنوت فرانسوی را در سواحل فلوریدا به دلیل امتناع از گرویدن
به کاتولیک قتل عام کردند. دو هفته بعد، منندز دوباره صد و سی و چهار هوگنوت دیگر
را به دلیل امتناع از گرویدن به کاتولیک قتل عام کرد... پاپ پیوس پنجم شخصاً منندز
را به خاطر انجام «تمام آنچه لازم بود» برای گسترش «ایمان مقدس کاتولیک ما و کسب
روح برای خدا و همچنین برای گرویدن بتپرستان سرخپوست» ستود.»ا
با پایان
این فصل، بخش نخست کتاب نیز به پایان میرسد.
بخش دوم با عنوان «ایالات متحده در برابر کتاب مقدس» است که در آن بحث میشود که آیا
اصول کتاب مقدس بر تأسیس این ملت تأثیر گذاشته است یا خیر. فصل اول این بخش، که
فصل ششم کتاب است، با نقل قولهایی از لینکلن و پین آغاز میشود و نتیجه میگیرد
که اگر آبراهام لینکلن یا توماس پین هنگام بیان اظهارات مختلف، نقل قولهای زیادی
از کتاب مقدس را نقل و به آنها اشاره میکردند، نمیتوانیم دینداری آنها را در مسیحیت
نتیجه بگیریم، زیرا برخی از ملحدان از کتاب مقدس نقل قول میکنند، چرا که بسیاری
از آنها این کتاب را بهتر از پارهای از مسیحیان میشناسند. در این فصل، نویسنده
ادعاهای دیگر در مورد سه قوه جداگانه دولت؛ مقننه، مجریه و قضائیه را که از کتاب
مقدس گرفته شدهاند، همانطور که برخی ادعا کردهاند، به سخره میگیرد. او تأکید میکند
که این ایده از مونتسکیو آمده است که هرگز به کتاب مقدس اشاره نکرده است. این فصل
اسناد دیگری را که ممکن است توسط پدران بنیانگذار استفاده شده باشد، بررسی میکند.
همچنین ادعاهای آنها را مبنی بر اینکه قانون اساسی ممکن است کامل نباشد و برخی
ممکن است در آینده آن را تغییر دهند، در حالی که قرار است کتاب مقدس الهی و معصوم
باشد، ذکر میکند. کتاب در صفحه صد و چهارده از آدامز نقل قول میکند که میگوید:
«قانون اساسی فقط یک آزمایش است و باید تغییر کند و تغییر خواهد کرد.» همچنین از
فرانکلین نقل قول مشابهی میکند. در پایین این فصل، نویسنده چندین استدلال در قانون
اساسی را انتخاب میکند که برای جامعه بسیار حیاتی هستند، در حالی که چنین استدلالهایی
در کتاب مقدس یافت نمیشوند.ا
فصل بعدی،
که از صفحه صد و نوزده آغاز میشود، در قسمتی از این فصل به این بحث میپردازد که:
«ملیگرایان مسیحی ادعاهای زیادی دارند، اما شاید متکبرانهترین آنها این باشد که
آمریکا یک ملت مسیحی است زیرا ما بر اساس قانون طلایی تأسیس شدهایم.» این کتاب
شامل سیزده نقل قول از زمانها و مکانهای مختلف، پیش از مسیحیت است و در صفحه صد
و بیست و دو نتیجه میگیرد که: «همدلی، شفقت، گناه، بخشش، اخلاق و مسئولیت را نمیتوان
در انحصار یک دین دانست. آنها... بخشی از همبستگی اولیه انسانی ما هستند.»ا
فصل بعدی
این بخش، یعنی فصل هشتم، چنان آزادی را که مهاجران اولیه به این سرزمین به دنبال
آن بودند، مورد بحث قرار میدهد. سپس استدلال میکند که کتاب مقدس سراسر درباره
تسلیم است و اطاعت را ترویج میدهد. سپس نقل قولهایی از کتاب مقدس را انتخاب میکند
که اطاعت مبتنی بر ترس را، به عنوان بردهای برای انسان و به عنوان انسانی برای
خدای خود، دستور میدهد و ترویج میدهد. در خاتمه، به داستانی از کتاب مقدس اشاره
میکند که چنین رفتاری را ترویج میدهد. در صفحه صد و بیست و پنج میخوانیم: «از خداوند، خدای خود،
با تمام قلب و تمام روح خود بترس...، اطاعت... به پارسایی منجر میشود...، انتقام
از... کسانی که از انجیل خداوند ما عیسی اطاعت نمیکنند.»ا
از آنجایی
که عنوان فصل بعدی با واژههای جنایت و مجازات آغاز میشود، که عنوان کتابی از
داستایفسکی است، این عنوان پیام این فصل را به طور کامل بیان میکند. بدین ترتیب
که این فصل برخی از جرایم در سیستم قضایی آمریکا را با مجازاتهای آنها که شدیدتر
از برخی کشورهای دیگر است، بطور خلاصه نام میبرد و مقایسه میکند. سپس، جرایم ذکر
شده در کتاب مقدس و مجازاتهای مربوط به آنها را فهرستوار عنوان میکند، که حتی
شدیدتر از مجازاتهای اعمال شده در ایالات متحده است. در پایان، از توماس پین در
صفحه صد و سی و هفت نقل
قول میکند که «از میان تمام استبدادهایی که بشر را رنج میدهند، استبداد در دین
بدترین است...»ا
فهرست جرایم
در فصل بعد ادامه مییابد، در واقع این جرایم، مجازاتهایی هستند که توسط سرپرست یک
خانواده یا یک گروه، به عنوان درس عبرتی برای دیگران، اعمال میشوند. دلیل ذکر این
مجازاتها این است که در مقایسه با جرم ارتکابی، بسیار سخت و وحشیانه هستند. در
صفحه صد و چهل و چهار آمده است: «عدالت کتاب مقدس چنان شدید و بیرحمانه است که
اگر اجرا شود، قانون اساسی را نقض میکند.»ا
آیا این
کشور بر اساس ایمان تأسیس و ساخته شده است یا عقل؟ این سؤالی است که این فصل به آن
میپردازد. ابتدا، ایمان تعریف و تأکید میشود که ایمان در این سناریو، ایمان مذهبی
است. سپس در صفحه صد و چهل و شش ادامه میدهد که: «به عنوان مترادف اعتماد، اطمینان،
آرزو، یک باور غیرمذهبی عمیق یا امید به کار نمیرود.» سپس موضوع به ایمان مذهبی
محدود میشود که کتاب ادعا میکند حتی مضر هم هست. کتاب به روند فکری هر یک از بنیانگذاران
این ملت میپردازد و نتیجه میگیرد که نه تنها ایمان راهنمای آنها در ساختار یک
ملت نبود، بلکه ساختن ملتی بر اساس ایمان مضر تلقی میشد. فصل را با تأکید در صفحه
صد و پنجاه و یک به پایان میرساند که: «جایی برای ایمان در چنین عملیاتی وجود
ندارد. ایمان در بدو تولد قانون اساسی ما جایگاهی نداشت. عقل حاکم بود.»ا
فصل آخر این
بخش به طور خاص در مورد دوری بنیانگذاران از دین هنگام ایجاد اسنادی که به عنوان
ستون این جامعه باقی خواهند ماند صحبت میکند. در این فصل آمده است که چهل و یک
درصد از آمریکاییها معتقدند که عیسی در چهل سال آینده باز خواهد گشت. از آنجایی
که دین مربوط به جهان بعدی است، تدوینکنندگان قانون اساسی اگر نگران جهان بعدی
بودند، نمیتوانستند برای این جهان قانون اساسی بسازند! بنابراین، بنیانگذاران به
پادشاهی خدا نگاه نکردند، بلکه به یک جامعه دموکراتیک پرداختند. در پاراگراف آخر این
فصل در صفحه یکصد و پنجاه و هفت، نویسنده به ما یادآوری میکند که: «بنیانگذاران
به طور گسترده آثار کلاسیک را مطالعه کردند و با اصول یهودی-مسیحی آشنا بودند، اما
در کنوانسیون قانون اساسی به اولی تکیه کردند و از دومی دوری کردند.»ا
بخش سوم
کتاب با فصل سیزدهم آغاز میشود که به طور کلی به ده فرمان در کتاب مقدس میپردازد،
که خلاصهای از آن است، زیرا جزئیات آن در فصلهای بعدی این بخش مورد بحث قرار میگیرد.
این بخش استدلال میکند که اکثر آمریکاییها حتی این احکام را که اساس اعتقادات
آنها هستند، نمیدانند. این احکام قرار است اخلاقیترین قوانین باشند و کتاب این
ادعا را رد میکند. بخش اول با نحوه اعطای این احکام به موسی و معنای هر یک آغاز میشود.
همچنین بیشتر سنت یهودی را با باورهای آنجلیکان ارتدکس شرقی و باورهای کاتولیک رومی
برای هر فرمان مقایسه میکند. در پایان، نویسنده از قاضی دیوان عالی، آنتونین
اسکالیا، در صفحه صد و هفتاد نقل قول میکند که گفته است: «من شک دارم که اکثر پیروان
دین حتی از وجود نسخههای بعدی (ده فرمان) با پیامدهای اعتقادی آگاه باشند.»ا
همانطور
که در پاراگراف پیشین ذکر شد، فصلهای بعدی، از فصل چهاردهم تا فصل بیست و دوم در
این بخش، به بحث در مورد هر یک از این احکام میپردازند. چند جمله بسیار جالب وجود
دارد که میتوان آنها را در اینجا تکرار کرد. به عنوان مثال در صفحه دویست و هفت میخوانیم:
«انجیلیها به زایمان باکرهها، مارهای سخنگو و انواع دروغهای آشکار اعتقاد
دارند. ذهن مذهبی آماده پذیرش دروغ است. وقتی ادعایی خارقالعاده به آنها ارائه میشود،
شواهد خارقالعاده نمیخواهد، بلکه در عوض ایمان را برای غلبه بر شک و تردید به
کار میگیرد. دین آنها به انجیلیها آموخته است که بپذیرند، نه اینکه زیر سوال
ببرند. آبشار مداوم دروغهای آشکار ترامپ بر ذهنهای مطیع فرود آمد. حمایت از او
در میان کلیساروهای معمولی بیشتر از مؤمنان ولرم بود. هرچه ایمان بیشتر باشد، شک و
تردید سالم تابعتر میشود.» همچنین مقایسهای بین نحوه برخورد خدا با مردان در
مقابل زنان انجام میشود. در اینجا، نقل قولهایی از کتاب مقدس را ذکر میکند، که
نشان میدهد چگونه باید به زنان ناپاک و غیرقابل اعتماد نگاه کرد. در صفحه دویست و
سی و دو میخوانیم: «و فراموش نکنیم: تمام درد، شر و رنج در این دنیا تقصیر حوا
است. درست است که خدای کتاب مقدس در واقع آن درد، شر و رنج را آفرید، اما حوا
جسارت به خرج داد تا کنجکاویای را که خدا به او داده بود، به کار گیرد، بنابراین
او مقصر است.» در فصل آخر این بخش، و در صفحه دویست و چهل و پنج، درباره فقدان
آنچه ما اخلاق در کتابهای مذهبی مینامیم میخوانیم: «صدها، شاید هزاران، قطعه از
کتاب مقدس وجود دارد که با قضاوت اخلاقی مدرن در تضاد است. قطعاتی که از نسلکشی،
قتل، تجاوز، بردهداری، مطیع کردن زنان و نژادها حمایت میکنند - ما در این چهار
فصل آخر موارد زیادی دیدهایم. اینکه شهروندان روشنفکر این قطعات را نادیده میگیرند،
نشان میدهد که اخلاق آنها مستقل از دین است.»ا
بخش آخر
کتاب به چهار فصل، یک نتیجهگیری و یک خاتمه تقسیم شده است. در ادامه فصل بیست و
سوم، در صفحه دویست و پنجاه و هشت درباره تمام اظهارات خداپسندانه (!) دولت میخوانیم:
«تقریباً بدون استثنا، این استدلال یکی از سه شکل زیر را به خود میگیرد. اول، «ما
آمریکائی هستیم، پس به خدا توکل میکنیم!» دوم، «ما یک ملت تحت امر خدا هستیم»، که
اغلب با دعوتی نه چندان صمیمانه برای مهاجرت به ایران دنبال میشود. در نهایت، اگر
بخواهند دعای خود را برای ما پنهان کنند... «خدا آمریکا را حفظ کند.»»ا
شگفتانگیز
است که چگونه یک دولت میتواند چنین هیولایی را از دشمن خلق کند و در عین حال با
خلق بهشت و باغ عدن، مرگ را گرامی بدارد، به طوری که میتوان فردی را به کشتن
انسان دیگری ترغیب کرد. البته دین میتواند نقش محوری در چنین تلاشی را داشته
باشد. در صفحه دویست و شصت و نه کتاب میخوانیم: «ژنرالها و واعظان جنگ داخلی، با
تشخیص سودمندی دین در متقاعد کردن مردان و پسران برای راهپیمایی به سوی مرگ به دلیل
ترس، زیرا خدا طرف آنهاست، تقوای سربازان را تحریک میکردند... سربازان با وجود
اعتراض کشیش، شروع به دور انداختن کتابهای مقدس خود کردند، زیرا هانتر گفت: «کتابهای
مقدس و تاولها با هم خوب کنار نمیآیند.»»ا
پاراگراف
آخر فصل بیست و پنجم آمار جالبی ارائه میدهد: «یک نظرسنجی در سال دو هزار و هجده
نشان داد که بیست و یک درصد از آمریکاییهای متولد این قرن، خداناباور یا بیدین
هستند. چهارده درصد دیگر هیچ وابستگی مذهبی ندارند.» یکی از موفقیتهای دموکراسی
آمریکایی در مراحل اولیهاش، همین جدایی کلیسا و دولت بود. با این حال، افراد
ثروتمند، در نتیجه سرمایهداری، شروع به تأثیرگذاری بر جهتگیری دولت کردند، تا جایی
که یک میلیاردر، مانند ترامپ، رئیس دولت میشود.ا
یکی از
اولین روسای جمهوری که شروع به استفاده از دین در خطاب به مردم آمریکا کرد، ریچارد
نیکسون بود. همانطور که در فصل آخر کتاب در صفحه دویست و نود میخوانیم: «نیکسون
از «قلب» خود با ملت سخن گفت و در ماه آوریل فرصتی برای اشاره به «کریسمس» و «حقوق
الهی» پیدا کرد. این سخنرانی اولین مورد از موارد متعددی است که یک رئیس جمهور ایالات
متحده سخنرانی خود را با درخواست حمایت ماوراءالطبیعه به پایان رساند.» این رئیس
جمهور بسیار مذهبی به دلیل رسوایی واترگیت استیضاح شد و برخی از دستیارانش به
زندان افتادند. بهترین ابزار در دست یک دولت برای فریب مردم، دین است. البته، وقتی
آنها زیادهروی میکنند، مانند دولت ایران، مردم شروع به کشف این میکنند که دین
چه کیسه خالیای است.ا
همانطور
که در ابتدای این مختصر ذکر شد، این کتاب در دوران ریاست جمهوری اول ترامپ نوشته
شده است. ترامپ در اولین دوره ریاست جمهوری خود جنگی را آغاز نکرد، اما توسط ملیگرایان
مسیحی با لحنی نظامیگرایانه تبلیغ شد که در عوض توسط ترامپ حمایت شدند. دو نقل
قول قابل توجه از آخرین بخشی که نویسنده به عنوان خاتمه به این کتاب اضافه کرده
است، در اینجا آورده خواهد شد. در صفحه دویست و نود و نه میخوانیم که: «در
سپتامبر دو هزار و نوزده، من به یک هیئت پیوستم... و به دویست و پنجاه خبرنگار
مذهبی هشدار دادم: 'ملیگرایی مسیحی بزرگترین تهدید برای آمریکای امروز است.'...
کارشناسان در مورد تحریک خشونت توسط ترامپ علیه دموکراسی ما هشدار داده بودند.» و
آخرین نقل قولی که در اینجا ذکر خواهد شد، از پاراگراف آخر کتاب در صفحه سیصد و یازده
است: «آمریکا هرگز یک ملت مسیحی نخواهد بود... این انتخابی است که ما به عنوان یک
ملت با آن روبرو هستیم: ملیگرایی مسیحی یا آمریکا؟ ما نمیتوانیم هر دو را داشته
باشیم.»ا
No comments:
Post a Comment