اندیشمند بزرگترین احساسش عشق است و هر عملش با خرد

Wednesday, May 13, 2026

مادر

 دست‌هایم را به هم می‌سایم و قطرهٔ مایع را بین دو دست خود پخش می‌کنم، شاید محو شود. ولی‌ قطره باز میشود و پخش میشود و کف هر دو دستم را نمدار می‌کند. قطرهٔ دیگری از چشم پائین میاید. با پشت دست آنرا پاک می‌کنم و با کف دست دیگر می‌سایم. هر دو دست مرطوب میشوند. دنبال دستمال می‌گردم و هر چه به اطراف نگاه می‌کنم چیزی نمی‌یابم، جز تصویری که همواره جلوی چشمانم است.ا

هر چه سعی‌ می‌کنم افکارم را به تصویر دیگری معطوف کنم موفق نمی‌شوم. کتابی‌ برمی‌دارم و سعی‌ در خواندن آن می‌کنم. با اینکه یک پاراگراف را چند بار خوانده‌ام ولی‌ گویا کلمات نمی‌توانند به یکدیگر وصل شوند تا جمله‌ای بسازند. ذهنم از تصاویر پر شده و افکارم غرق در خاطرات گذشته است. با صدائی از خیابان به حال خود می‌آیم. سوار ماشین می‌شوم شاید با رانندگی‌ بتوانم افکارم را پراکنده کنم. مطمئن نیستم چه مدتی‌ رانندگی‌ کرده‌ام که یکمرتبه بوق دنباله‌داری می‌شنوم و متوجه جاده می‌شوم. در آینه به چراغ راهنمای چهار‌راهی‌ که از آن گذشته‌ام نگاه می‌کنم. چراغ قرمز است. شاید چراغ قرمز را رد کرده باشم. بهتر است کنار خیابان توقف کنم. نواری در دستگاه پخش می‌گذارم. صندلی را به عقب می‌خوابانم و دراز می‌کشم. چشمهایم را می‌بندم و می‌گذارم که تصاویر تک‌تک از جلوی چشمانم عبور کنند. گاهی صورت او را می‌بینم و گاهی تمام قدش را. دلم برای اینکه یکبار دیگر او را بغل کنم غنج می‌زند.ا

آخرین باری که مادرم را در فرودگاه بغل کردم بخاطر می‌آورم که چند ثانیه بیشتر طول نکشید. نمی‌دانم چرا، چون وقت به اندازهٔ کافی‌ داشتم. حالا افسوس می‌خورم که کاش بیشتر و عمیق‌تر  او را در آغوش نگاه می‌داشتم. اگر درین زمان همین جا کنار من نشسته بود حتما او را بغل می‌کردم. به یاد آن حکایت می‌افتم که اگر چیزی را واقعاً و از صمیم قلب و از ته دل بخواهی و به آن اعتقاد داشته باشی‌ و جز آن هدف دیگری در ذهنت نباشد، آنرا به دست خواهی آورد. آیا منهم می‌توانم اگر از صمیم قلب و با تمام وجود آنرا بخواهم، اگر تمام کسانی‌ را که می‌شناسم، افراد فامیل، دوستان، حتی سگ و گربه‌هائی را که می‌شناسم، حتی ماهی‌ آکواریوم توی طاقچه، اگر همه را به هیچ اِنگارم و بود و نبود همه برایم بی‌تفاوت باشد و فقط به یک چیز و همان یک چیز و فقط به مادرم بی‌اندیشم و هیچ چیز دیگری ذهنم را مشغول نکند، شاید در آن زمان بتوانم مادرم را، گرچه از دست رفته، لحظه‌ای در کنار داشته باشم. شاید باید تصاویر را به حالت خود بگذارم و هم چنان ذهنم را از آنها انباشته کنم. یا تصاویر را به حرکت اندازم و آنها را در زمان به عقب ببرم و به خاطراتم فکر کنم. فکر کنم که مادرم کنارم نشسته است و با من حرف می‌زند. هنوز برایم روشن نیست که چه می‌گوئیم و فقط می‌دانم که گرم صحبت هستیم.ا

کلمات درهمی می‌شنوم، و پس از مدتی‌، گفتار مادرم به آرامی به گوش می‌رسند و کم‌کم کلمات مفهوم پیدا می‌کنند. صدای او رساتر می‌شود و می‌شنوم که می‌گوید"باید قلبت پاک باشد مادر. وقتی‌ که قلب انسان پاک باشد هر چه که می‌خواهد به دست می‌آورد." میگویم: "قلب پاک یعنی‌ چه؟ مگر می‌شود که قلب ناپاک باشد؟" می‌گوید"میدانی؟ فراموشی خوب چیزیست. شخص غم‌ها را پس از مدتی‌ فراموش می‌کند. ولی‌ اشکال آن در این است که با فراموشیِ آنها دلبستگی‌اش به این دنیا زیاد می‌شود. منظورم مادیات دنیاست. شخص فراموش می‌کند که یکروز و در یک لحظه دیگر ممکن است همه را باقی‌ بگذرد و برود، بدون اینکه بخواهد. این عشق که در وجود همهٔ ما هست باید مسیر مشخصی‌ داشته باشد و در یک جهت خاص پیش برود. باید عشق منحصر به موجودات زنده باشد، نه به ماشین و یخچال و سایر چیزهائی که خیلی‌ راحت از دست انسان خارج میشوند." به نظرم میاید که مادرم دارد موعظه می‌کند و لذات داشتن تجملات، سریع در جاده راندن، فیلم تماشا کردن، و سایر لذاتی که به نظر او مادی می‌آیند و هر کدام به شور و نشاط زندگی‌ اضافه می‌کنند را نمی‌داند. میگویم"مادر اینها هم لازم هستند. آخر وقت ضیق است." گوشهٔ لبش کمی‌ کج می‌شود. مثل اینکه سعی‌ می‌کند لبخند بزند ولی‌ نمی‌تواند. شاید هم یک لبخند تلخ، یک نیش‌خند، و یا حتی یک ریشخند باشد. می‌گوید"حرف منهم همین است. وقت ضیق است. وقت دوست داشتن خیلی‌ کم است. میدانی که مرگ همیشه پشت سرت است. هرجا بروی دنبالت میرود. پشتش به توست و تا موقع‌اش نشده به تو نگاه نمی‌کند. گویا به تو چسبیده است؛ مثل یک کوله‌پشتی‌ که به پشتت آویزان میکنی‌ و بعد از مدتی‌ راه رفتن حملش برایت عادت می‌شود و وجودش را احساس نمی‌کنی‌. آن زمان که متولد میشوی مرگ هم با تو متولد می‌شود. جزئی از وجود تو می‌شود. مثل قلب و رگ و خونت که جزئی از تو هستند، ولی‌ هیچ‌وقت به آنها فکر نمی‌کنی‌، تا موقعی که برایت اشکالی‌ ایجاد کنند. از آنطرف عشق است که باقی‌ میماند و باید همیشه و در هر لحظه حس شود و لمس شود و هر لحظه همراه انسان باشد. باید همیشه کوله‌پشتی‌ را حس کنیم و در مقابل آن عشق را در سینه نگاه داریم."ا

نگاهش می‌کنم که چه آرام است. کلمات را شمرده و با مکث زیاد ادا می‌کند. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم و می‌گویم"لحظهٔ جدایی فرا رسیده است. ولی‌ قبل از اینکه بروم می‌خواهم برای آخرین بار بغلت کنم و برای مدت زیادی در بغلم نگاهت دارم. حالا که می‌دانم که این آخرین باری است که در آغوشت می‌کشم سعی‌ می‌کنم هر لحظه و هر ذرهٔ آنرا با تمام وجودم حس کنم و لذت آنرا تا پایان عمر در وجودم نگاه دارم." دست‌هایش را با کمال میل باز می‌کند و اشکی از گونه‌اش به گوشهٔ لبش که باز شده و در حال تبسم است می‌نشیند. سینه‌ام را به سینه‌اش می‌چسبانم و گونه‌اش را می‌بویم. بخار دهانش را در لالهٔ گوشم حس می‌کنم. می‌گوید"هر لحظه شیرین است ولی‌ شیرین‌ترین لحظه‌ها آن است که میدانی دیگر تکرار نخواهد شد. این در آغوش کشیدن را تا آخر عمر به خاطر خواهی داشت، چرا که میدانی که این آخرین است. از این به بعد، هر کسی‌ را که دوست می‌داری و در آغوش می‌گیری فکر کن که برای آخرین بار است. وقتی‌ که کسی‌ را می‌بوسی، تصور کن که برای آخرین بار است. غذا که می‌خوری و آخرین لقمه را در دهان می‌گذاری، شاید آخرین لقمهٔ غذا باشد. به سر کار که می‌روی، بخودت بگو که این شاید آخرین باری باشد که کار میکنی‌. عزیزی را که می‌بینی‌، به این بیندیش که برای آخرین بار او را می‌بینی‌. شب که می‌خواهی چشمانت را ببندی و بخوابی، به این فکر کن که شاید دیگر چشمانت باز نشوند. اشخاص از پیش تو می‌روند و هر کدام را در لحظه‌ای برای آخرین بار می‌بینی‌. تو هم از پیش اشخاص خواهی رفت و یک جمله که می‌گوئی روزی آخرین جملهٔ تو خواهد بود. و تو نمی‌دانی کی، کجا، و چرا. اما اگر همیشه فکر کنی‌ که آن لحظه آخرین لحظهٔ توست، و آن جمله آخرین جملهٔ توست، و آن کار آخرین کار توست، سراسر زندگی‌ معنای دیگری برایت خواهد داشت."ا

No comments:

Post a Comment