اندیشمند بزرگترین احساسش عشق است و هر عملش با خرد

Wednesday, May 20, 2026

قصه

یکی‌ بود یکی‌ نبود، غیر از خلأ هیچی‌ نبود. قصهٔ ما از اونجایی شروع میشه که پیروز، پسر بهروز و مهبانو، داشته جلوی خونش که وسط یه جنگل قرار گرفته بود بازی میکرده، که یه مرتبه یه سیرنگ از آسمون سرازیر میشه و تو یه چشم بهم زدن با نوکش یقهٔ پیرهن اونا میگیره و پیروز رو از زمین بلند میکنه و پرواز کنون به سمت لونش تو کوه قاف میره.ا

بهروز و مهبانو، بچه‌شون رو تو یه جعبهٔ بزرگ گذاشته بودن که دیوارهاش خیلی‌ بلند بود، و هر روز پیروز تو این جعبه با چیزائی که جلوش ریخته بودن بازی میکرد و سرش گرم بود. چون دور و ورش بسته بود، کسی‌ اونا نمی‌دید که آزاری بهش برسونه. غافل از اینکه پرندهٔ بزرگی‌ مثل سیرنگ که از یه آدم هم بزرگتر، و خیلی‌ هم باهوش بود، میتونست اونا به عنوان طعمه از تو اون چهار‌دیواری بلند کنه و بدزده.ا

پیروز هم که یه بچهٔ کوچیکی بیشتر نبود، به راحتی‌ قابل حمل به وسیلهٔ سیرنگ بود. از شما چه پنهون، این بچهٔ شیطون، یعنی‌ این پیروز ما، همینکه تو هوا میچرخید و از اون بالا همهٔ آدما رو کوچیک‌تر از خودش میدید، زیاد هم بدش نمیومد. البته اولش یک کمی‌ شوکه شده بود، ولی‌ خوب، یه چند دقیقه‌ای که تو هوا بود به صرافت افتاد که پائین را نگاه کنه و از منظره لذت ببره، و خلاصه کلی‌ هم کیف میکرد.ا

همین‌که پیروز تو لونه رها شد، دور و بَرِش رو نیگا کرد و سه تا بچه سیرنگ دید، که شکل مادرشون بودن، ولی‌ خیلی‌ کوچیک‌تر، حتی یه کم کوچیک‌تر از خودش. پرهای زرد رنگ اونا توجهش رو جلب کرد و دست کشید روی کمر یکی‌ از اونا، که حس کرد چقدر نرم بود و خیلی‌ خوشش اومد. شروع کرد به خندیدن و نوازش هر سه‌تای اونا با دو دستش. بعد صورتش رو به پشت یکیشون مالید و همینطور که می‌خندید شروع کرد با اونا حرف زدن. بهشون میگفت که چقدر نرم هستن وبعد اسمشون رو می‌پُرسید. البته هنوز پیروز نمی‌تونست همهٔ واژه‌ها رو به راحتی‌ به زبون بیاره و یه کمی‌ لُکنت هم داشت. بچه سیرنگها خیلی‌ خوششون اومده بود و نوک و سرشون را به آستین‌های پیروز می‌مالیدن، و جیک جیک می‌کردن. مادرشون که پیروز رو به عنوان شام برای بچه‌هاش آورده بود، از رفتار اونا تعجب می‌کرد. بعد پیروز شروع کرد به خاروندن زیر گلوی جوجه‌ها، و اونا هم از خوشی‌ غنج می‌زدن. چند دقیقه‌ای طول نکشید که جوجه‌ها و پیروز روی هم دیگه می‌پریدن و با هم بازی می‌کردن. جوجه‌ها هنوز اونقدر بال در نیاورده بودن که پرواز کنن، و تو همون لونهٔ کوچیک رو هم می‌پریدن و به پیروز خیلی‌ نرم نوک میزدن، و پیروز هم با لثه‌هاش گازشون می‌گرفت.ا

مادر متوجه شد که بچه‌هاش هنوز نمی‌تونستن از موجود زنده تغذیه کنن و تصمیم گرفت براشون محصولات گیاهی، مثل میوه و خشکبار بیاره. بچه‌ها را، که حالا چهارتا شده بودن، رها کرد و به دنبال خوراکی پرواز کرد. به دِه برگشت و روی شاخهٔ یه درخت، یه زنبیل پر از میوه‌های مختلف دید. زنبیل خیلی‌ سنگین بود، ولی‌ هر طور بود اونا به دندون گرفت و به سمت بچه‌ها به راه افتاد.ا

لونهٔ سیرنگ روی یه درخت بسیار بزرگ با شاخه‌هائی به قطر یه متر بود، که با چیدن شاخه‌های کوچیک‌تر روی هم و برگ و خزه درست شده بود. این لونه دیواری داشت که چوب‌ها و شاخه‌های باریک‌تر درخت بودن، و دو شاخه با برگ‌های انبوه و ضخیم سقف این لونه شده بودن. در حقیقت این یه لونه نبود، بلکه خونه‌ای بود که روی یه درخت پهناور و با فاصلهٔ زیاد از زمین درست شده بود.ا

سیرنگ زنبیل را وسط لونه گذاشت و بدون اینکه چیزی بگه یا راهنمائی کنه، جوجه‌ها و پیروز شروع کردن از محتویات زنبیل خوردن. معلوم بود که همه خیلی‌ گرسنه بودن. پیروز با دستش خوراکی‌ها را به دهان میذاشت. بچه سیرنگا با نوکشون خوراکی‌ها رو بر میداشتن و بعد تو چنگولشون میگرفتن و به میوهه‌جات و سبزی‌جات نوک میزدند.ا

حالا یه کم عقب‌گرد کنیم و ببینیم موقعی که سیرنگ پیروز را با نوکش بلند کرد و برد، پدر و مادر پیروز چیکار کردن. بهروز و مهبانو مشغول کارای خونه بودن و فکر می‌کردن که پیروز تو اون جعبه جاش امنه. چند دقیقه بعد، مهبانو تصمیم گرفت که سری به پیروز بزنه، و همین‌که جعبه رو خالی‌ دید آه بلندی کشید. بعد به اطراف جستجو‌گرانه نظر انداخت و دور خونه رو گشت، دوباره به سراغ جعبه رفت و خوب اون رو معاینه کرد. دیوار‌های جعبه کاملا دست نخورده بودن و به نظر نمیومد که خودش از جعبه خارج شده باشه، یا کسی‌ اون رو به زور روی زمین کشیده باشه و برده باشه. بنابراین باید کسی‌، پرنده‌ای، یا چیزی اونا از زمین بلند کرده باشه و برده باشه. براش کاملا مشخص شد که یکی‌ بچه رو از زمین بلند کرده و برده. به بالا سرش، و به درختای اطراف نگاه کرد. سپس آهی کشید و اشک از چشماش سرازیر شد و بهروز رو صدا زد.ا

از اون طرف بشنوید که پیروز کاملا با بچه سیرنگا اُخت شده بود و همه با هم بازی‌ میکردن. پیروز میتونست حرف بزنه، ولی‌ بچه سیرنگا نمیتونستن، گرچه مادرشون خوب حرف میزد و کاملا حرف‌های پیروز رو می‌فهمید، ولی‌ سکوت می‌کرد تا ببینه با این بچه چیکار باید بکنه. اشکال کار این بود که پیروز بچه‌هاش را گیاه‌خوار و سبزی‌خوار کرده بود و هیچکدوم لب به گوشت نمیزدن. این البته برای سیرنگ آسون‌تر از شکار بود، و خودش هم گیاه‌خواری را به گوشت ترجیح میداد، که واسهٔ بچه‌ها میوه و سبزیجات پیدا کنه و بیاره. بَدیش ولی‌ این بود که بیشتر باید میگشت و غذا تهیه میکرد.ا

بچه سیرنگا کم‌کم بال در آورده بودن و تقریبا میتونستن بال بزنن. یه روز مامان سیرنگ اون بچه‌ای را که از همه جثهٔ بزرگ‌تری داشت با اون پنجه‌های پر قدرتش از پشت گردن گرفت و روی یه شاخهٔ بالاتر از لونه گذاشت. بعد کنار اون شاخه شروع کرد به بال زدن. بچه سیرنگ دوزاریش افتاد، که منظور مادرش این بود که بال بزنه تا پرواز رو یاد بگیره. اگر هم نتونست که مستقیم می‌اُفتاد توی لونه. بچه هم یه کم بخودش دل و جرات داد و نفس عمیقی کشید و شروع کرد بال زدن. همینطور بال زنون کمی‌ به سمت بالا رفت و با شور و ذوق دور درخت پرواز کرد. مادر به لونه رفت و با چشم تعقیبش کرد. بچه کوچولو اونقدر پرواز کرد تا خسته شد، و چند دقیقه بعد به لونه برگشت. مادر با نوکش پشتش را خاروند و نوازشش کرد. بقیه بچه‌ها هم شروع کردن به هورا کشیدن. البته این هورا کشیدن رو از پیروز یاد گرفته بودند.ا

از روز بعد مادر با دختر بزرگش که تازه پرواز یاد گرفته بود برای یافتن مواد خوراکی از لونه خارج میشد. پیروز و دو بچهٔ دیگه مثل قدیم توی لونه بازی‌ میکردن. تا اینکه یه روز پیروز از مامان سیرنگ پرسید: من مثل شما بال ندارم. پس چطوری می‌تونم پرواز کنم؟ مامان سیرنگ که تازه‌گیها شروع به حرف زدن با سیرنگ و بچه‌ها کرده بود، پاسخ داد: تو چون بال نداری نمیتونی‌ پرواز کنی.‌ ولی‌ میتونی‌ بدوی، کوهنوردی کنی‌، و خیلی‌ کار های دیگه که پرنده‌ها نمی‌تونن. هر موقع هر جا خواستی بری، بیا بشین رو کول من، منم تا هر جا که بتونم پرواز کنم می‌برمت.ا

از اونطرف بشنویم که به بهروز و مهبانو که حالا تنها پسرشون گم شده بود چه گذشت. با توجه به اینکه اون جعبه‌ای که پیروز توش بازی میکرد دست نخورده مونده بود، حدس مهبانو این بود که خودش از جعبه خارج نشده بود که گم شده باشه، بلکه یکی‌ از توی جعبه بلندش کرده بود و برده بود. بنابراین به هر که میتونستن سر زدن مگر اینکه تو خونه یه نفر اونا پیداش کنند، ولی‌ هیچ اثری از اون ندیدند. حدس پدر و مادر این بود که بچه توسط یه پرندهٔ عظیم‌الجثه دزدیده شده. البته اونا داستان‌هائی از سیرنگ شنیده بودن و میدونستن که چنین حیوون غول مانندی وجود داره. ولی‌ تا حالا اونا ندیده بودن. گرچه‌ چند تا از همسایه‌هاشون اونا دیده بودن و راجع به عظمت اون و اینکه چقدر باهوش بود داستان‌ها ساخته بودن. حتی چند نفر میگفتن که اون پرنده میتونست مثل آدما حرف بزنه. از اون به بعد، بهروز و مهبانو تو جنگل‌های اطراف به جاهای مختلف میرفتن و صدای پیروز میزدن، به این امید که اون صداشون رو بشنوه و جواب بده.ا

سالها گذشت و بچه‌ها بزرگ شده بودند. جوجه‌ها هم وزن مادرشون شده بودن و کاملا بالغ بودن، ولی‌ پیروز، گرچه خیلی‌ رشد کرده بود، ولی‌ هنوز هم یه پسر بچه بود. اون هم به سیرنگِ، مثل بقیهٔ بچه‌ها به عنوان یه مادر نگاه میکرد، ولی‌ خاطراتی هم از پدر و مادر خودش داشت و میدونست که چون شبیه بقیهٔ بچه‌ها نیست، از جای دیگه‌ای اومده. ولی‌ از اینکه چطوری اومده و از بقیهٔ جزئیات اطلاعی نداشت و خاطرهٔ اون یادش رفته بود. هر موقع بچه‌ها در جستجوی غذا و یا گردش پرواز میکردن، پیروز را هم با خودشون میبردن، بطوری که پیروز با دستاش پاهای دو تا از جوجه‌ها را میگرفت و با اونا پرواز میکرد.ا

یه روز که همه دور هم جمع بودن و با هم غذا میخوردن، پیروز از سیرنگ در مورد پدر و مادر اصلیش، و چگونگیِ خانوادهٔ سیرنگ و اینکه اون که با بقیهٔ بچه‌ها خیلی‌ فرق داشت از کجا اومده بود، پرسید. سیرنگ اول شرط کرد که همه بدونن که سالهاست که اون پیروز را به عنوان فرزند خودش قبولش کرده بود و با بقیه جوجه‌ها براش فرقی‌ نداشت. بعد، اقرار کرد که روزی که سیرنگ را از خونش دزدید، اونا به عنوان غذا برای بچه‌هاش، که تا اون موقع گوشت هم میخوردن، آورده بود. ولی‌ بچه‌ها از سیرنگ خوششون اومد و با اون مشغول بازی شدن. سیرنگ هم که هیچوقت با خوردن انسان‌ها و حیوانات موافق نبود، از این فرصت استفاده کرد و بچه‌ها را سبزی‌خوار کرد. بچه‌ها از اینکه یه موقعی گوشت میخوردن خیلی‌ بدشون اومد و به این حرف مادرشون کلی‌ اه‌ و پوف کردن! پیروز از سیرنگ پرسید که میتونست اونا پیش پدر و مادرش ببره تا با اونا آشنا بشه. سیرنگ، در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود، گفت که همیشه انتظار چنین پرسشی را از پیروز داشته، و هر روزی که پیروز خواست میتونه اون رو نزد پدر و مادرش ببرد.ا

خوب دیگه داریم کم‌کم  به پایان این قصه نزدیک می‌شیم! یه روز پیروز از سیرنگ خواست که اونا نزد پدر و مادرش ببره. سیرنگ که گهگاهی به خونهٔ پدر و مادر پیروز سر میزد و از دور مواظب زندگی‌ اونا بود، میدونست که اونا هنوز هم تو همون خونهٔ همیشگی‌شون وسط جنگل زندگی‌ می‌کنن و بچهٔ دیگه‌ای هم ندارن. بعد با پیروز شرط کرد که اونا جلوی خونهٔ پدر و مادرش بذاره و خودش برگرده، چون هیچ علاقه‌ای به اینکه آدما اونا ببینن نداشت. البته پیروز این رو میدونست، چرا که هر موقع با جوجه‌ها پرواز میکرد، مادرشون شرط میکرد که از دیدرس آدما دور باشن.ا

سیرنگ از جوجه‌ها خواست که تو لونه بمونن تا اون برگرده. بعد، از پیروز خواست که بره به پشتش و سوار شه و گردنش را محکم با دو دست بگیره که نیفته. بعد از لونه بلند شد و به سمت خونهٔ بهروز و مهبانو پرواز کرد.ا

سیرنگ پشت خونه به زمین نشست و پیروز را راهنمائی کرد که چطوری وارد خونه بشه. بعد به اون گفت که هر موقع که خواست که پیش سیرنگ و بچه‌ها برگرده، یا اونارو ببینه، در محل خاصی‌ نزدیک خونهٔ پدر و مادر پیروز آتش انبوهی روشن کنه، و با دیدن دود آتش، سیرنگ اون را بر میداره. پیروز لبهاش رو به نوک سیرنگ مالید و از هم خداحافظی کردند.ا

پیروز جلوی در خونه رفت و در را باز کرد و پرسید اگر کسی‌ خونه بود. بهروز که تو اتاق نشسته بود مشغول ساختن یه جعبه بود، صدا را شنید و از اتاق بیرون اومد و از تازه وارد دعوت کرد که وارد بشه. پیروز هم بدون اینکه حرفی‌ بزنه وارد شد. لباسی که پیروز پوشیده بود، خیلی‌ پاره پوره و عجیب غریب بود. بهروز نگاهی‌ به سر و روی پیروز انداخت و گفت که قیافهٔ اون براش آشنا بود ولی‌ اون را نمی‌شناخت، گرچه حدسش این بود که بچهٔ یکی‌ از همسایه‌ها باشه. پیروز لبخندی زد و فقط به پدرش نگاه کرد. مهبانو که در آشپزخونه بود با شنیدن سر و صدا وارد شد و با نگاهی‌ به صورت پیروز قلبش هُری ریخت پایین! پیروز نگاهی‌ به مادرش انداخت، و گرچه چهرهٔ هر دو براش غریبه بود، ولی‌ حدس زد که اون دو تا پدر و مادرش باشن. سپس سرش رو پایین انداخت و گفت که اسمش پیروزه.ا

اشک شادی در چشمان پدر و مادر جمع شد، و پس از کمی ورنداز کردن قد و بالای پیروز، به طرفش دویدن و بغلش کردن. بعد، شروع کردن به صحبت کردن، و از گم شدن اون و تمام مدتی‌ که اونا دنبالش گشتن و عاقبت ناامید شدن، حرف زدن. پس از اون، از پیروز خواستن که اون سرگذشت زندگیش رو بگه. پیروز داستان زندگیش با سیرنگ و بچه‌هاش را تا جائی که به خاطر داشت تعریف کرد. بقیهٔ روز به صحبت و در آغوش کشیدن گذشت.ا

شب که شد، پیروز اعلام کرد که باید برگرده خونه. پدر و مادرش با تعجب پرسیدن که مگه نمیدونه که همونجا خونشه. پیروز که کمی‌ گیج شده بود، به سادگی‌ اعلام کرد که گرچه پدر و مادر اصلیش اون دو تا بودن، ولی‌ برای اون غریبه هستن و اون سیرنگ رو به عنوان مادر می‌شناسه. بهروز و مهبانو هم اون را درک کردن، ولی‌ گفتن که دوست داشتن پیروز با اونا زندگی‌ میکرد، و از اون خواستن که شب رو پیش اونا باشه و روز بعد به سیرنگ پیغام بده و با اون صحبت کنه. نظر بهروز و مهبانو این بود که از سیرنگ و جوجه‌ها دعوت کنن که پیش اونا زندگی‌ کنن، چرا که خونهٔ اونا اونقدر بزرگ بود که جا برای همه داشت.ا

بعد پیروز در محلی که سیرنگ خواسته بود آتشی روشن کرد و دیری نپایید که سیرنگ از آسمان نزول کرد و اونا با خودش برد. بعد از ظهر همون روز پیروز وارد خونهٔ پدر و مادر شد، و همین‌که اون دو پیروز رو دیدن، دوباره بغلش کردن و اشک از چشماشون سرازیر شد. پیروز به اونا اعلام کرد که تونسته بود که سیرنگ را قانع کنه که با اونا زندگی‌ کنن، و اون با جوجه‌ها تو   حیاط منتظر بودن. بهروز و مهبانو بیرون دویدن و سیرنگ و جوجه‌ها را یکی‌یکی بغل کردن، و به اونا خوش آمد گفتند.ا

به این ترتیب این خانوادهٔ بزرگ سالهای سال در کنار هم به خوشی‌ زندگی‌ کردن. در اینجا، قصهٔ ما به سر رسید و پیروز هم متعاقب اون به خونش رسید!ا 

No comments:

Post a Comment