بحث در مورد اینکه چرا بهرهگیری از دنیائی که ما میشناسیم و وجود آنرا
با پوست و خون خود احساس میکنیم کافی نیست و ما اجبار داریم که به دنیای دیگری
که مذهبیون برای ما ساختهاند معتقد باشیم، باز میگردد به اختلافی که بین جوامع
مختلف، و بخصوص تفاوتهای سیاسی و فرهنگی وجود دارد. اکثریت قریب به اتفاق حکومتها
از مذهب خاصی پیروی میکنند و حاکمین اغلب کشورها مردم را تشویق به پیروی از آن
مذهب میکنند. دولت ایران مذهبی را که با فشار و زور و کشتار وارد این کشور شد به
عنوان مذهب دولت در نظر گرفته و بسیاری از قوانین این مذهب را پاس میدارد و کسانی
را که به این عقیدهٔ ارتجاعی اعتراض میکنند مورد محاکمه قرار میدهد. کشورهای
غربی مسیحیت را دنبال میکنند و حاکمین تظاهر به رعایت از دستورات آن میکنند. در
واقع مذاهب وسائل مناسبی برای دولتها به منظور تحت سلطه نگاه داشتن عوام میباشند.ا
بدین ترتیب دلیل ریشهایِ مبارزه با خدا پرستی و بخصوص مبارزه با هر
مذهبی، استفادهای است که اکثریت قریب به اتفاق دولتها از مذاهب به منظور استثمار
تودهٔ مردم میبرند. چنانکه در ابتدای این مقاله آمد، اکثریت عظیمی از مردم این
جهان به یک خالق اعتقاد دارند، که این عقیده آنها را مصمم میکند که مذهب خاصی را
دنبال کنند. پشتیبانی از یک مذهب نه تنها در صدر دستورالعمل بسیاری از دول قرار
دارد، بلکه بسیاری خود را دول مذهبی مینامند، مانند واتیکان و ایران و افغانستان
و عربستان سعودی. ملکهٔ انگلیس خود را رهبر کلیسای انگلیس مینامد و اکثریت کشورهای
آمریکائی و اروپائی مسیحیت را مذهب رسمی خود قرار دادهاند. با پیروی از مذهب
خاصی، این دول به راحتی میتوانند شهروندان را تحمیق، و آنها را بردهوار به
دنبال خود بکشانند. یکی از صفات پلید بسیاری از ما انسانها، که در کلیه مذاهب
بزرگ دنیا طبق شرایط خاصی قبول و حتی تشویق شده است، آزار رساندن به دیگری، و
بخصوص کشتن انسانهای دیگر است. نمونهٔ بارز آن فرامین مذاهب در مورد کسانی است
که دستورات مذهبی را رعایت نمیکنند، و یا به دین دیگری میگروند. به عنوان مثال،
کشتن کسی که فرضا کافر و یا مرتد است و به آن محاربه و یا قتال میگویند، در کلیه
کشورهای اسلامی اجرا میشود.ا
بنابراین میتوان گفت که با تجربهای که مردم کشورهائی که دول مذهبی
دارند کسب کردهاند، و بر پوچی و ضد انسانی بودن مذاهب واقف شدهاند، میتوان
تباهکاری و زیانی را که مذاهب به یک ملت میرسانند سنجید. اگر آماری از عقاید
مردم در کشورهائی که در بالا به عنوان کشورهای اسلامی ذکر شدند بگیریم، پی میبریم
که درصد مردمی که فرضا در آمریکا و اروپا زندگی میکنند و به مذهب خاصی، احتمالا
مسیحیت و یهودیت، اعتقاد دارند، از درصد مردمی که در کشورهای اسلامی زندگی میکنند
و به اسلام معتقدند، به مراتب بیشتر است. کسانی که از ابتدای تولد، خداشناسی و
مذهب به آنها حقنه شده است، گزند مذاهب را با پوست و خون خود چشیدهاند. به عنوان
مثال اکثریت عظیمی از ایرانیان که خود سیستم پادشاهی را منحل کردند، پس از حدود
نیم قرن زیر سلطهٔ دولتهای مذهبی، هم اکنون در آرزوی سیستم سیاسی متفاوتی، حتی
بازگشت به دورهٔ پادشاهی میباشند. بطور کلی و از آنجائی که در سیستمهای
اقتصادیِ اغلب کشورهای دنیا که مطابق قوانین بازار عمل میکنند، وجود فردی ثروتمند
در مقابل هزاران گرسنه و بیخانمان امری پذیرفته است، و دست نامرئیِ بازار، و نه
دولت، در تقسیم منابع عمل میکند؛ در چنین محیطی، پذیرفتن اوامر الهی و اعتقاد به
وجود نیروئی لایزال کاملا طبیعی و غیر قابل پرسش است؛ چرا که شهروندان تحت چنین
رژیمی فرا گرفتهاند که گرچه چیزی که آیندهٔ آنها را تعیین میکند کوشش آنهاست،
ولی سرنوشت دست بالاتری دارد.ا
No comments:
Post a Comment