حدود
یک ماه از سکونت این خانواده میگذشت و از دخترشان اثری
نبود. هر دو زن و شوهر صبحها از خانه خارج میشدند و شبها باز میگشتند. بسیار
خانواده ساکت و آرامی بودند، و ما هم کاری با آنها نداشتیم. در
آن زمان شماره تلفنهای موجود در تهران بسیار محدود بودند و برای دریافت یک خط تلفن
باید پول به حساب مخصوصی واریز میشد، و ماهها، و گاهی سالها طول میکشید تا خط تلفن
داده شود. خط های تلفن مانند سهام شرکتها ارزش داشتند و در بازار سیاه خرید و فروش
میشدند.
بنابراین خانه ها بیشتر از یک خط تلفن نداشتند و اگر بیش از یک خانوار در یک خانه
زندگی میکردند،
از تلفن فرعی استفاده میشد. تلفنهای اصلی و فرعی کار واحدی انجام میدادند، و
فقط به یکدیگر وصل بودند. مثلا اگر شخصی با یکی از این دستگاهها در حال صحبت
بود، مکالمه از خطهای فرعی کاملا قابل شنود بود. روزی گوشی را برداشتم که
شمارهای را بگیرم. آقای مهندس در حال صحبت با تلفن بود، و بطور اتفاقی قسمتی از
مکالمات آقای مهندس با خانمی را از گوشی تلفن شنیدم. به نظر میآمد که
مشاجره بر سر مخارج فرزندشان بود. با کنجکاوی به بقیه گفتگو گوش دادم و متوجه شدم
که آقای مهندس در حال بحث با همسر سابقش بود، که گویا از همسرش جدا شده بود و
دخترش نیز با همسر سابقش زندگی میکرد و مشاجره آنها بر سر خرجی دخترشان بود. خانم
مستاجر ما هم، احتمالا یا
همسر جدید و یا دوست دختر این آقای مهندس بود. به هر حال دو ماه گذشت و
زمان پرداخت اجارهٔ مستاجر
خانه رسید، ولی از چک یا پول اجاره خبری نشد. یک ماه دیگر هم گذشت، و چون هر دو
زن و شوهر صبح زود از خانه خارج و تا دیر وقت باز نمیگشتند،
فرصت مناسبی برای دیدار مهندس دست نمیداد. بالاخره روزی توانستم او را ببینم و از او
درخواست پرداخت سه ماه اجاره معوقه را کردم. اظهار شرمندگی بسیاری کرد، و سپس گفت: ”البته باید خدمتتان عرض کنم آقای
دکتر که این اجاره برای من مبلغ ناچیزی است و به دلیل مشغله زیاد و اینکه به
اجاره نشینی عادت ندارم، سهوا آنرا فراموش کرده بودم.” سپس،
مقدار پول نقدی که داشت به عنوان علیالحساب داد تا مابقی سه ماه اجاره را در چند
روز آینده بپردازد. مرتب مرا آقای دکتر خطاب میکرد و میگفت که
شغل او مانند شغل من درآمد ثابتی نداشت، و گر چه در مجموع در آمدش هنگفت بود، ولی
نوسان مالی زیادی داشت.ا
بد
قولیها و نوع زندگی آنها مرا به شک انداخته بود و بیشتر سعی میکردم از حقایق
زندگی آنها مطلع شوم. آنروزها پخت و پز خانهها با گاز و از طریق کپسولهای گاز
تامین میشدند، که
اشخاص میبایست حساب
اشتراک با شرکتهای گاز باز میکردند تا بتوانند بطور مرتب و بدون وقفه کپسولهای گاز
را تحویل بگیرند.ا روزی در راه پله کارت اشتراک
گازی را پیدا کردم که به اسم مهندس ولی به آدرس دیگری بود. با فرض اینکه این آدرس
محل سکونت قبلی اوست، به آن آدرس رفتم تا بتوانم راجع به این آقای مهندس تحقیقاتی
بکنم. خانم صاحبخانه در را گشود. حدسم درست از آب در آمده بود و
آدرسی که داشتم محل زندگی سابق او بود. برای او توضیح دادم که مهندس مستاجر من
بود و از دلیل نقل مکان او جویا شدم. پاسخ داد که در حقیقت مهندس را به دلیل عدم
پرداخت اجاره از خانه اش بیرون کرده بود. تازه متوجه
شدم که آقای مهندس در عدم پرداخت اجاره تجربه دارد و احتمالاً منهم به سرنوشت آن
خانم دچار خواهم شد. تصمیم گرفتم که تا بدهی او بیشتر نشده بود عذرش را بخواهم.
دنبال فرصت مناسبی برای این کار میگشتم. روزی که از کار به منزل باز میگشتم
وانتی را دیدم که دو سه نفر از آن پیاده شدند و چند تخته فرش نو به طبقه بالا حمل
کردند. خوشحال شدم که وضع مهندس بهتر شده و احتمالاً قادر به پرداخت اجاره معوقه میبود.
ولی پرداختِ اجارهٔ او
همچنان با کش و قوس همراه بود و بدقولیهای مهندس همچنان ادامه داشت. حدود یک ماه
بعد، در دیداری، مهندس از من خواست که اجازه دهم که کف اطاقها را موکت کند. به او
گفتم که کف اطاقها که از سنگ بودند احتیاجی به موکت نداشتند. او اصرار کرد، و چون
پول موکتها را خودش میداد
زیاد سختگیری نکردم. استدلال من این بود که در نهایت میشد آن
موکتها را کند و به دور ریخت. با تمام این تفاصیل، اجارهها دیر به دیر پرداخت میشدند و
بد قولیهای مهندس ادامه داشت، و من کماکان مترصد فرصتی بودم که عذر او را بخواهم.ا
یکروز
خانمم اشاره کرد که گویا همسر مهندس حامله بود، و ما باید رعایت حال ایشان را میکردیم.
ولی اوضاع آقای مهندس بهتر که نمیشد که هیچ، روز به روز اتفاقات جدید واقعیات
تلخ زندگی او را آشکارتر میکردند. به عنوان نمونه یکی دو بار کارگران ساختمانی
برای دریافت حقوق معوقه خود جلوی منزل اجتماع کردند. او خود را نشان نمیداد و
معمولاً خانه نبود. با پرس و جو از کارگران متوجه شدم که آقای مهندس پیمانکاری بیش
نبود، و همسر دکوراتورش را هم فریفته بود. یکروز دو مامور پلیس برای جلب همسر آقای
مهندس سابق مراجعه کردند. خانم به گریه افتاد و ادعا کرد که شوهرش (که در اتاق
خودش را محبوس کرده و خارج نمیشد) مجبورش کرده بود که آن چک را بکشد. با وساطت ما
و اینکه خانم باردار بود، و با دادنِ قولِ پرداخت دِین تا چند روز بعد، زن بیچاره
را رها کردند. ماجرا ادامه داشت. یکروز به مهندس قلّابی گفتم: “آقای وحدتی، میدانم که
گرفتار کم پولی شدهای.” گفت: “دکتر جان میدانی
که درآمد من همیشه در نوسان است. چند پروژه من بدون فروش مانده و همینکه آنها فروش
بروند وضع مادیم از اینرو به آن رو خواهد شد.”
گر چه میدانستم
که هر چه زمان میگذشت حرفهای او از واقعیات فاصله بیشتری میگرفتند،
وانمود کردم که آنچنان بود که او میگفت و با او همدردی کردم. پس از آن به او پیشنهاد
کردم که با توجه به اینکه محل اقامت او فاش شده بود و طلبکاران دست از سرش بر نمیداشتند
بهتر بود که به منزل دیگری نقل مکان میکرد. یکشب
تمام اسباب و اثاثیهاش را در کامیونی ریخت و نقل مکان کرد. فقط برای یک نردبام و
دو لوستر جا نداشت. از سه ماه اجاره عقب افتاده توانسته بودم دو ماه آنرا از
او بگیرم، و قول داد موقعی که بر میگشت
که نردبام و لوسترها را ببرد اجاره آن یک ماه را هم برایم بیاورد. منهم با خوشحالی
که از شر او راحت شده بودم قید آن یکماه اجاره را زدم و او را رهسپار کردم.ا
حدود
سه ماه از او خبری نشد. روزی که با یکی از دوستان برای انجام کاری به خیابان
فردوسی رفته بودیم، پس از خاتمه کارهائی که داشتیم، دوستم از من خواست که همراه
او به مغازه یکی از دوستانش که در آن نواحی یک فرش فروشی داشت برویم، زیرا که او
قصد داشت فرشی بخرد و میخواست نظر مرا هم در مورد آن فرش جویا شود. منهم که بقیه
روز آزاد بودم قبول کردم و با هم به مغازه دوست فرش فروش رفتیم. پس از صحبتهای
متفرقه صاحب مغازه از سرقتی که در مغازه اش صورت گرفته بود صحبت کرد. گویا دو نفر
با اسلحه به مغازه او میروند و تهدیدش میکنند که
در گاو صندوق را باز کند. خوشبختانه پول زیادی در گاو صندوق نبوده، ولی چند فقره
چک بوده که دزدان با خودشان میبرند. پس از تعریف این ماجرا اضافه کرد که البته آن
چکها هر گز وصول نمیشدند و
ضرر هنگفتی به او نخورده بود. دلیلش را از او جویا شدیم، و او داستان جالب دیگری
را تعریف کرد. گفت: “سال قبل یک اتومبیل جگوار جلوی مغازه پارک کرد و شخص به ظاهر
آراستهای از آن اتومبیل خارج و وارد مغازه شد و کارت ویزیت خود را ارائه داد.
کارت او را مهندس وحدتی مدیر عامل یک شرکت ساختمانی معرفی میکرد. پس
از آن چند تخته فرش پسندید و در قبال آنها چند چک داد و از من خواست که فرشها را
به منزل مسکونیش در اطراف شمیرانات بفرستم. ما هم فرشها را به منزلی که تصور میکردیم
منزل اوست بردیم. فقط چک اول وصول و بقیه چکها برگشت شدند. مجددا به آن منزل
مراجعه کردیم و متوجه شدیم که او در آنجا اجاره نشین بوده و چند روز قبل از آنجا
نقل مکان کرده بود.” وقتی که داستان او به پایان رسید من خودم را معرفی کردم و
گفتم که مالک آن ساختمان هستم و هنوز از آقای وحدتی خبری ندارم.
مدتی
از این قضیه گذشت. یکروز آقای وحدتی به من تلفن زد و با شرمندگی اظهار داشت: “دکتر
جان ببخشید که من برای پرداخت یکماه اجاره نیامدم. فردا برادرم برای بردن لوسترها
و نردبام مراجعه میکند. شب هم من میآیم و تسویه حساب میکنم.”
گفتم: “اشکالی ندارد آقای مهندس. اتفاقاً چند روز پیش در فرش فروشی فلان در خیابان
فردوسی بودم و ذکر خیر شما رفت. ایشان خیلی علاقه داشت که شما را ببیند. به او
خبر میدهم که فردا که شما تشریف میآورید ایشان هم اینجا باشند.” کمی مکث کرد و گفت:
“بله، حتما خدمت میرسم.”ا
حدود
سه دهه میشود
که منتظر مهندس اسبق، آقای وحدتی هستم تا بتوانم دو عدد لوستر و یک نردبام امانتی
را که برایشان نگاه داشتهام مسترد دارم.ا
No comments:
Post a Comment